از آن اسپ بيآويخته بودند و گربه بسان كودكى در آن باغ مىگشت . شاه ايران از ديدن آن بسيار بخنديد و مهتران نيز با خندهء او بخنديدند . آنگاه شاه به گرديه گفت :
اى زن نيكخوى ، برگوى كه چه آرزويى دارى ؟ آن زن چارهگر در پيش شاه نماز برد و گفت : اى شاه گردنفراز ، رى را به من ببخش . خِرد را يار خود ساز و دل اندوهگينان را از اندوه آزاد كن . آن مردك شوم را از رى فرا بخوان و او را مردى بدكيش و بدساز بخوان . زير او گربهها را از خانهها بيرون مىكند و همهء ناودانها را از جاى مىكَند .
خسرو از شنيدن گفتار آن زن بخنديد و به دو گفت : اى شوخ سپاه شكن ، آن شهر و روستا را به تو دادم . اكنون تو يك پارسا را بدانجا بفرست . پس گرديه آن مرد بدانديش و زشت و بدكيش را كه بسان اهريمنى بود ، از رى بازخواند و بخت گرديه ديگر پيوسته از براى آن درخت تاجور خسروانى رو به فزونى بود .
بخش كردن خسرو ، پادشاهى خود و سپاه فرستادن به مرزهاى ايران
از آن پس چون دست شاه بر همه جا گسترده شد ، سراسر گيتى نيكخواه او شدند . همهء تاج داران در برابر او كهتر گشتند و همهء كهتران از او توانگر شدند . خسرو چهل و هشت هزار سوار كارآزموده و پهلوان و جنگاور از ايران برگزيد . آنگاه در گنجهاى كهنى را كه پيروز و كواذ فرّخ نهاده بودند ، بگشود . گيتى را به چهار بخش بكرد و كسانى را به آن شهرها نامزد بكرد . دوازده هزار سوار هوشيار و دشنهگذار از آن نامداران را به سوى مرز روم بفرستاد تا نگاهبان آن سرزمين فرّخ و آباد باشند و سپاهى از روم به ايران نيآيد و كشور ايران از براى آن تباه نگردد و بدين سان هر كسى به سرزمين خود بسنده كند و سر مايه و ارزش خود را بشناسد . دوازده هزار جنگجوى شايستهء كارزار از آن نامداران نيز از گلستان ايران به سرزمين سياه زابلستان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 687
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٨٧