تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
روى تخت زر مىنشينى و او پيوسته با تو است . شاه كه چنين شنيد ، با خنده به شيرين گفت : از اين زن هيچ بجز دوستدارى مخواه . گرديه بدين سان درون آن آوردگاه مىتاخت . خسرو با شنيدن آن كار گفت : زه . گردويه مىگفت : بدان كه اگر دشمن شاه اكنون در پيش من در اين آوردگاه بود ، هم اكنون او را در پيش شاه بزرگ بسان تورگ از روى زين جدا مىكردم . خسرو كه به آن برز و بالا و بازو و دوش او در شگفتى مانده بود ، به دو گفت : اى كه از گردش روزگار ، بىاندوه هستى ، اكنون مىخواهم ببينم كه آيا در برابر جام مِى ، سست هستى يا پايدار . بدان كه من چهار سالار در سراسر گيتى دارم كه نگهدار جان من مىباشند و با هر يك از ايشان دوازه هزار سوار جنگى ايرانى است و دوازده هزار كنيز با گردنبند و گوشواره نيز در شبستان زرّين و نيز در خانهء گوهرآگين من مىباشند . از اين پس تو نگاهبان ايشان هستى . نمىخواهم كه هيچكس بجز تو از ايشان سخنى نو يا كهن به من بگويد . چون گرديه اين سخن را بشنيد ، شاد گشت و ديگر از سرزنش دشمن آزاد شد . پس روى زمين را با روى خود برُفت و بر فرّ شاه آفرين بخواند . در انگيزهء ويران شدن شهر رى روزگار درازى بر اين نيز بگذشت و اختر شاه نامور همواره با ناز و آرامى مىگذشت . شبى شاه با موبدان و خردمندان و بزرگان كارآزموده به ميگسارى سرگرم بود . ناگهان ديد كه در آن بزم ، جامى هست كه نام بهرام بر روى آن نوشته شده است . پس بفرمود تا آن جام را بيانداختند و همگان بر بهرام و آن جام و سازنده‌اش نفرين بكردند . آنگاه شاه ايران گفت : اكنون بگوييد تا سرزمين رى را به زير پاى پيلان بكوبند و همهء مردم را از آن شهر بيرون كنند و رى را به زير پاى آن پيلان همچون دشت بسازند . دستور گرانمايهء خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى كه يادگارى از كيان هستى ، بنگر كه رى ، شهرى بزرگ است و شايسته نيست كه به