تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦

چون آن مرد ناتندرست به رى آمد ، دل و ديدهء خود را از شرم يزدان بشست و بفرمود تا ناودانهاى بامها را بِكَندند و او از براى اين كار شادمان گشت . سپس همهء گربه‌ها را بكشت و دل كدخدايان از براى آن كار تند گشت . خودش به همراه راهنمايى به هر سو مىرفت و جارچى در پيش او جار مىزد و مىگفت : اگر يك ناودان را برجاى و يا گربه‌اى را در سرايى ببينم ، آنجا را به آتش مىكشم و از بالا سنگ بر سرشان مىزنم . هرجا كه درمى پيدا مىكرد ، دارندهء آن را به اندوه دچار مىساخت . سرانجام همهء آن مردم از ترس ، خانه‌هاى خود را رها ساختند و از آن سرزمين آباد دل بكندند . ديگر چون باران مىآمد ، ناودانى نبود و هيچ پاسبانى هم در شهر نبود . بدين سان از براى آن مرد زشت بدكامهء شوم پِى كه از درگاه خسرو به رى آمد ، همهء آن شهر آباد ، ويران گشت و آفتاب بر سرشان مىتابيد . سراسر شهر پر از داغ و درد بود و ديگر هيچكس در گيتى از ايشان ياد نكرد . اين چنين بود تا اين كه ماه فروردين فرا رسيد و روى زمين با گلبرگها آراسته شد . اشك ابر بسان ژاله گشت و همهء كوه و دشت پر از لاله شد . همهء مرغزاران بسان پشت پلنگ درآمد و زمين به مانند ديباى رومى گشت . بزرگان از براى بازى به باغ رفتند و ميش و آهو نيز به مرغزار بيآمدند . چون خسرو در باغ را گشوده ديد و همهء چشمهء باغ را پر از ماغ « 1 » يافت ، بفرمود تا نفير بدميدند . سپس تشتهايى پر از خلوق « 2 » بيآورد . آنگاه بر سبزه‌زار بنشستند و مِى بخواستند و زبان خود را به شادى بيآراستند . گرديه نيز بيآمد و گربهء كوچكى را كه درست همچون كودكى بود ، با خود بيآورد . آن گربه را بر روى اسپ زرّين ستام گوهرنگارى نشانده بود و گوشواره از گوشش بيآويخته و ناخنهايش را با برگ گل لاله نگاريده بود . چشمانش به سياهى قار و رخسارش همچون بهار و چشمانش به مستى مِىزدگان بود . دامان زين زرّينى

هامش
( 1 ) - ماغ ، نوعى مرغابى سياه است . برهان قاطع ، ماده ماغ و حواشى معين .
( 2 ) خلوق به معناى بوى خوش است ، بوى زعفران كه در آب حل شده باشد . زنجانى ، فرهنگ جامع شاهنامه ، ماده خلوق .