زير پاى پيلان كوبيده شود . نه يزدان و نه راستان روى زمين ، هيچيك با اين كار همداستان نباشند .
پس شهريار به دستور گفت : پس بايد يك مرد بدنژاد و بىتبار و بىدانش و بدزبان بيابم تا چندى مرزبان رى گردد . دستور به دو گفت : اگر شهريار نشان چنين نابكارى را به من بگويد ، من مىجويم و اين كار را به جاى مىآورم . ليك شايسته است كه مرا در اين كار ، راهنمايى گرداند . خسرو به دو گفت : بايد مردم شوم اختر و سرخموى و بسيارگوى و بدانديشى بيابى كه تنش زشت و كوتاه و رويش زرد و بينيش كژ و دلش پر از درد باشد . بددل و فرومايه و بىفروغ و سرش پر از كين و زبانش پر از دروغ و چشمانش سرخ و دندانهايش بزرگ باشد و همچون گرگ به راه كژ برود .
همهء موبدان از اين كار در شگفت مانده بودند كه خسرو چگونه چنين كسى را مىخواهد . پس همهء كهتران و مهتران در سراسر گيتى به جستجوى چنين كسى برآمدند . سرانجام روزى كسى به نزد شاه آمد و به دو گفت : من مردى بدين گونه را در راه بديدم و اكنون به فرمان شاه به اينجا مىآورم تا موبد ، او را به رى بفرستد . شاه كه چنين شنيد ، بفرمود تا او را به پيشش بيآورند . آن مرد را به نزد خسرو بردند و همهء مردم كشور و سپاهيانش به او بخنديدند . خسرو به دو گفت : اى بد بىخرد ، برگوى كه از كارهاى بد چه به ياد دارى ؟ مرد گفت : من دَمى از كار بد نمىآسايم و خِرد با من نيست . هر سخنى كه مىگويم ، آن را ديگرگون مىسازم و تن و جان پرسشگر را پر از خون مىكنم . تنها دروغ مىگويم و مرا به سوى راستى هيچ دسترسى نيست . با هر كه پيمان مىبندم ، آن پيمان را مىشكنم و پِى و بيخ رادى را بر خاك مىافكنم .
خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا كه از اين اختر شومت مباد كه سرنوشتى بجز اين داشته باشى . آنگاه گشادنامهء رى را در ديوان براى او بنوشتند . و بدين سان آن نيك پِى از آن زشتى به بزرگى رسيد . خسرو سپاه پراكندهاى را نيز به او سپرد و او از آن درگاه برفت و نام زشت را هم با خود ببرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 685
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٨٥