تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢

چون آن نامه به نزديك خسرو رسيد ، از براى آن زن شادمانى نويى به دو رسيد . پس فرستادهء شيرين زبان و بلند اختر و پاك و روشن روانى را بخواست و نامه‌اى بسان ارژنگ چين براى او نوشتند و آفرين بسيار بكردند . بدين سان شاه آن زن گرانمايه را به درگاه خود بخواند و در نامه ، او را افسر ماه ناميد . فرستاده شتابان همچون گَرد به پيش زن آمد و همهء آن سخنان خسرو را برايش ياد بكرد . آن شيرزن از ديدن آن نامهء شهريار همچون گلى درخشنده به گاه بهار شد . پس سپاهيان را به درگاه خود بخواند و ايشان را روزى بداد . آنگاه چون روز فرا رسيد ، بنه برنهاد . چون به نزديكى شهر شاه رسيد ، سپاهى در ميان راه به پيشواز ايشان برفتند . چون گرديه از آن راه به درگاه شاه آمد ، بار يافت و دل شاه را پر از اندوه ديد . سپس بشار بسيارى را به همراه آن سرانى كه با او بودند و همهء گنجها و خواسته به پيش شاه آورد و آن گنجها و خواسته‌ها را براى گنجور شاه بشمرد . كسى را توان شمردن آن همه دينار و گوهر شاهوار و ديباى زربافت و تاج و كمر و تخت و سپر زرّين نبود . خسرو به گردويه كه بسان سروى آزاد و با رخسارى همچون بهار و راه رفتنى چون تذرو بود ، نگاه كرد . رخسارش به سپيدى روز و گيسوانش به سياهى شب بودند و گويى از لبانش مرواريد خوشاب مىباريد . پس شاه او را به شبستان خود بفرستاد و پايگاه او را از همگان فزونتر ساخت . سپس كسى را به نزد برادر گرديه و نيز به نزد آن دستور فريادرس خود بفرستاد و گردويه را به آيين آن كيش بخواست و بپذيرفت و از آن پس همچون جان خود را بداشت « 1 » . براى ياران گردويه نيز جامه‌هاى شاهوار و درم و دينار و همه گونه چيزى بداد .

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 385 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 270 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 195 مجمل التواريخ و القصص ، ص 79 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 135 .