سپس گردويه برفت و آن نوشتهء شاه را براى پنج تن بخواند و آن را از آن انجمن نامدار نهان ساخت . چون در اين باره با آن پنج تن لب بگشود ، زود با ايشان پيمان ببست و دست آنها را در دست گرفت . آنگاه آن پنج تن را به كنار خود بخواند و در نزديكى خوابگاه خود بنشاند . چون شب تيره شد ، گرديه شماله را خاموش بساخت و ناگهان دست خود را بر دهان شوهر بگذاشت . آن پنج تن نيز به بالين آن نامدار و به يارى گرديه آمدند و بسيار با گستهم مست بكوشيدند و سرانجام زبان گويايش را براى هميشه ببستند . گستهم سپهبد در آن تاريكى بمرد « 1 » و شب و روز روشن را به جويندگانش بسپرد . در همان هنگام بانگ و فريادى در شهر برخاست و در هر برزنى آتش و باد برآمد . چون آن زن بىباك آن آوا را بشنيد ، گبر رومى بر تن كرد و در آن شب تيره ايرانيان را به نزد خود بخواند و چندى در بارهء آن كشته با ايشان سخن راند . سپس آن نامهء شاه را به ايشان نشان بداد و بر دليرى و تندى آنها بيافزود . همهء سركشان با ديدن آن آفرين بخواندند و بر آن نامه گوهر بيافشاندند . نامه نوشتن گرديه به خسرو و خواستن خسرو پرويز ، او را آنگاه آن زن بىباك با آرامش در كنار سگالشگر بنشست و آمه و خامه بخواست و نامهاى در بارهء آن مردمان بدخواه و نيكخواه به سوى شاه ايران بنوشت . در آغاز نامه بر آن كسى آفرين بكرد كه كينه را از دلش بشست . سپس گفت : آن كارى كه شاه بفرمود ، به كام دل نيكخواه برآمد . آن سپاه سترگ نيز به بخت شاه بزرگ پراكنده شد . اكنون من نشستهام تا ببينم كه چه فرمان مىدهى و چه گوشوارى از گوش اين بنده مىآويزى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 681
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٨١
هامش
( 1 ) - دينورى مىنويسد كه كرديه شمشير گستهم را برداشت و بر سينهاش نهاد و چندان فشرد كه از پشت گستهم بيرون آمد . الأخبار الطوال ، ص 135 . نيز ن . ك . مجمل التواريخ و القصص ، ص 79 .