جوان و خونريز - را به او بگفت . گستهم كه چنين شنيد ، همهء سپاهيان پراكندهء خود را گرد آورد و سپاه را براند تا از سارى و آمل به گرگان - آن شهر بزرگان - رسيد . در همانجا بود كه شنيد شاه ايران تند گشته و شبانه به گاه مستى ، برادرش را بكشته است . چون اين سخن را بشنيد ، گوشت از تن پهلوانى خود بِكَند و از پشت آن اسپ زرد رنگ فرود آمد و جامهء پهلوانى خود را چاك بكرد و خروشان خاك بر سر بريخت . ديگر دانست كه شاه مىخواهد او را به كين پدرش تباه سازد . پس چنان خروشان از آن جايگاه بازگشت كه گويى با باد همراه شد . آنگاه سپاهيان پراكندهء خود را انجمن بكرد و به سوى بيشهء نارون « 1 » بتاخت . چون به نزديكى كوه آمل رسيد ، سپاهيان را به آن بيشه كشانيد . ديگر از براى آن كين ، به هر سو بتاخت و در هرجا كه مردمى بيكار بودند ، همگى از براى نان ، بندهء او گشتند . سپس با آن سپاهيان به جايى كه لشگرگاه شاه بود و گستهم از آن آگاه بود ، پيوسته بر سرشان فرود مىآمد و بر ايشان مىتاخت . از سوى ديگر ، چون گردوى به نزد شاه ايران برفت ، بگفت كه خواهرش به همراه آن سپاهيان با آن مرزبانان خاقان چه كرد و در مرو گَرد از ايشان برآورد . در همان هنگام گستهم بشنيد كه روزگار بهرام بسر آمد و گرديه نيز به همراه سپاهى بزرگ از پيش آن خاقان نامدار و سترگ برفت و چون سپاهى از پس او به كين خواهى بيآمد ، گرديه با آن نامداران چين چه كرد . پس سپاهيان خود را از براى پذيره شدن ايشان بر اسپ سوار كرد و همچون باد سپاه را از آن بيشه براند . چون گرديه از آمدن او آگه شد ، به همراه نامدارانش از آموى به پيش او رفت . گستهم كه آن سپاه را در ميان راه بديد ، اسپ خود را از ميان سپاه برانگيخت و پر از درد به پيش گرديه آمد و فراوان از براى بهرام اندوه بخورد . آن درد بندوى را نيز به او بگفت و خون بگريست . آنگاه چون يلان سينه و ايزدگشسپ را از دور بديد ، گريان از اسپ به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 676
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٦
هامش
( 1 ) - بيشهء نارون همان تميشه در طبرستان است . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده بيشه نارون .