تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣

گرديه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اينك بيا تا از اين رزمگاه و از ميان سپاهيان به كنارى برويم تا من هر سخنى كه گفتى ، تو را پاسخ دهم . تورگ كه چنين شنيد ، از پيش سپاه به پيش آن نامدار سترگ بيآمد . چون آن زن چاره‌جوى او را تنها بديد ، كلاهخود تيره را از سر خود برداشت و روى خود را بگشود و به دو گفت : تو خودت بهرام را ديده‌اى و سوارى و رزم او را پسنديده‌اى . او براى من ، هم پدر بود و هم مادر . ليك اكنون روزگارش بسر آمد . اينك من تو را در رزم ، آزمايش مىكنم . آنگاه اگر مرا سزاوار شوهر كردن يافتى ، بگوى . گرديه ، اين بگفت و اسپ خود را از جاى برانگيخت . ايزدگشسپ نيز از پس او بتاخت . آن سپهدار چينى نيز بتاخت و آن دو شير نبرد با يكديگر برآويختند . خواهر آن پهلوان نامدار با نيزه به نزد آن سوار درآمد و چنان نيزه‌اى به كمربند او بزد كه از گبر و تنش بگذشت . چون تورگ از پشت اسپ به زير افتاد ، جوى خونى به زير او بر روى ريگها روان شد . پس يلان سينه نيز با آن سپاهيان برگزيده اسپ خود را در آن رزمگاه برانگيخت و همهء سپاه چين را شكست بداد و بسيارى را كشته و زخمى بساخت و ديگر چندان كسى بر روى اسپ نماند . بر سراسر آن دشت ، رود خون روان شد و يكى بىسر بود و ديگرى سرنگون گشته بود « 1 » . چون گرديه بدانسان پيروز شد ، سپاه خود را به سوى ايران و به نزد آن شهريار دليران كشانيد . به روز چهارم به آموى رسيد . همانا كه زنى را نديده‌اى كه اين چنين گيتىستان شده باشد . گرديه چندى در آموى بنشست و در آنجا به انديشه پرداخت . آنگاه با درد ، نامه‌اى به سوى برادر نوشت و او را از هر كارى آگاه ساخت و گفت : بدان كه در آن هنگامى كه بهرام پهلوان بمرد ، به من و تو مژدهء بسيار داد . پس باشد كه روان او از ما بىآزار باشد . سپس گرديه گفت : اينك تو هر پندى كه از من شنيدى ، به آن شهريار بلند ايران بگوى . او را بگوى كه سپاه گرانى از نامداران و جنگاوران از

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 385 - 384 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 734 مسكويه ، تجارب الامم ، ص 194 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 211 .