تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤

پس ما بيآمدند . ليك من چنان به رزم ايشان رفتم كه ديگر از اين پس نه رزم ببينند و نه بزم . اكنون نيز مهتران نامور بسيارى با من هستند و نبايد كه هيچ گزندى بر ايشان آيد . پس من در آموى نشسته‌ام تا شايد اختر فرّخ من برايم پاسخ بيآورد « 1 » . كشتن خسرو ، بندوى را به خون پدرش - هرمزد - از سوى ديگر ، چون بهرام جنگاور ديگر از ميان برداشته شد ، شاه ايران به آرامش بنشست . ديگر هيچيك از بزرگان را نديد كه با كينه‌جويى با او روياروى شود . پس روزى به دستور پاكيزهء خود گفت : تا كِى مىتوان انديشه را نهان ساخت ؟ كُشندهء پدرم پيوسته از پيش من مىگذرد و خويشاوند من است . پس چون روان روشنم اين چنين پر از خون باشد ، چگونه مىتوانم پادشاهى كنم ؟ آنگاه خوان بنهادند و خسرو چندى مِى بخورد و در همان روز بندوى را در بند كرد . سپس به راهنماى گفت : هم اكنون دست و پاى او از تنش ببُريد تا ديگر چون بىدست باشد ، ميان به خون كيان نبندد . بدين سان دست و پاى او را ببريدند و او بىدرنگ بمرد و روان پر از خونش را به يزدان سپرد « 2 »

هامش
( 1 ) - برخى منابع روايتى كاملاً متفاوت آورده‌اند . بلعمى بدون ذكر هيچ اختلاف و درگيرىاى ميان كرديه و خاقان مىنويسد كه خاقان از كرديه پرسيد كه آيا در آنجا مىماند يا به ايران باز مىگردد ؟ كرديه گفت كه به ايران بر مىگردد . پس خاقان اموال بسيارى به او داد و او را به مداين فرستاد . تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1089 . برخى نيز آورده‌اند كه كرديه و يارانش از خاقان اجازه گرفتند كه باز گردند و او نيز اجازه داد و سپاهيان خاقان ، ايشان را تا كنار رود جيحون بدرقه كردند و ياران كرديه به همراه او به سوى سرزمين ديلم رفتند و از ديالمه اجازه گرفتند كه در آنجا بمانند . پس در اين مورد عهدنامه‌هايى نوشته شد و ايشان در همانجا بماندند و به پيشه‌ورى و كشاورزى پرداختند و دهكده‌هايى براى خود بساختند . دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 130 تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 340 .
( 2 ) - دينورى در شرح كشتن بندوى مىنويسد : خسرو پرويز در فصل بهار به عادت خود به سوى كوهساران حركت كرد كه تابستان را آنجا بگذراند . بندويه هم همراهش بود . چون به حلوان رسيد ، دستور داد براى او در ميدان خيمه‌اى زدند كه بنشيند و گوى و چوگان زدن مرزبانان را تماشا كند . خسرو پرويز بر جايگاه نشست و شيرزاد پسر بهبوذان را ديد كه گوى را بسيار نيكو مىزند و هر بار كه نيكو گوى مىزد ، خسرو پرويز مىگفت : زه سوار ، و گماشتهء شاهى شمرد كه خسرو پرويز صد بار اين آفرين را بر زبان آورد . پس براى شيرزاد حواله‌اى به 400 هزار درم بر بندويه نوشتند كه پرداخت كند ، براى هر آفرين 4 هزار درم . ولى چون حواله را پيش بندويه بردند ، آن را كنار افكند و گفت : خزانه با اين زياده‌رويها پا برجاى نمىماند . چون اين سخن او به اطلاع خسرو پرويز رسيد ، همان را بهانهء فرو گرفتن بندويه قرارداد و به سالار نگهبانان دستور داد برود و هر دو دست و پاى او را جدا كند . سالار نگهبانان براى اجراى فرمان خسرو پيش آمد و در همان هنگام بندويه روى به ميدان مىآمد . دستور داد او را از اسب فرو كشيدند و دستها و پاهايش را بريدند و كنار ميدان با بدن به خون آغشته رهايش كردند . بندويه شروع به دشنام دادن به خسرو پرويز كرد و پدران او را هم دشنام مىداد و از مكر و فريب و پيمان شكنى خاندان ساسانيان سخن مىگفت . و چون سخنان او را براى خسرو پرويز گفتند ، روى به وزيرانى كه اطراف او بودند ، كرد و گفت : بندويه چنين مىپندارد كه خاندان ساسان ، پيمان شكن و فريبكارند ولى خود را در مكر و فريبى كه نسبت به پدر ما - شاه هرمزد - كرد ، فراموش كرده است كه با برادرش بسطام بر او وارد شدند و دستار بر گردنش بستند و به ظلم و دشمنى ، او را كشتند آن هم به خيال آن كه به آن وسيله ، خود را به من نزديك سازند . گويى او پدر من نبوده است . سپس خسرو پرويز سوار شد و به ميدان آمد و از كنار بندويه كه بر سر راه افتاده بود ، گذشت و به مردم دستور داد او را سنگسار كنند . و چنان كردند تا مرد . الأخبار الطوال ، ص 132 - 130 . يعقوبى در روايتى ديگر در بارهء نحوهء قتل بندوى مىنويسد : « چشمان او را كور كرده ، دو پاى او را بريده و او را زنده به دار زد . » تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 211 . ليك ثعالبى مىنويسد كه خسرو پرويز فرمان داد تا بندوى را به همان نحو كه پدرش را خفه كرده بود ، خفه كنند . تاريخ غررالسير ، ص 378 . نيز ن . ك . مجمل التواريخ و القصص ، ص 78 .