تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
سخنان شيرينى با ايشان سخن بگوى تا شايد پشت بدخواه را با اين كار بشكنى . با آنها به خوبى سخن بگوى و ايشان را بنواز و سرشان را به مردانگى برافراز . ولى اگر هيچيك از ايشان آهنگ جنگ با تو كرد . تو ديگر مردانگى كن و درنگ نكن و در مرو از آنها چنان گورستانى بساز كه زمين بسان پَر تذرو بشود . سپهدار كه چنين شنيد ، به همراه شش هزار سوار برگزيده از تركان جنگاور بيآمد و به روز چهارم به ايشان برسيد . چون آن زن شيردل ، آن سپاه را بديد ، هيچ از ايشان در دل خود ياد نكرد و بسان باد از ميان سپاه به سوى سپاهيان برفت و همهء بنهء سپاه را در پشت سپاه آورد . سپس برفت و جايى را براى نبرد بنگريست . آنگاه آن زن زره برادر را بپوشيد و بر اسپى راهوار سوار گشت . دو سپاه كه جان خود را بر دست نهاده بودند ، در برابر يكديگر رده بركشيدند . پس تُوُرگ - كه خاقان او را گرگ پير مىخواند - به پيش سپاه آمد و به ايرانيان گفت : شايد آن زن پاك به همراه اين انجمن بزرگ نيست . چون گرديه با آن جنگ افزار گران ، بسان جنگاوران ميان بسته بود ، تورگ دلاور او را نشناخت . پس به پيش او رفت و بار ديگر گفت : آيا خواهر آن شاه كشته را در كجا ميان اين سپاه بجويم ؟ مرا با او از روزگاران كهن و نو سخنانى است . در همان هنگام گرديه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين من هستم كه اينك بر شير درّنده نيز اسپ مىافكنم . چون تورگ آواى گرديه را بسان شيرى سترگ بر روى آن اسپ جنگى بشنيد ، او را شگفت آمد و گفت : بدان كه خاقان چين از ميان اين پادشاه ، تو را برگزيد تا تو براى او يادگارى از آن بهرام شير و سوار برگزيده باشى . او پيوسته مىگفت : اگر اين سخنم را بشنوى ، پاداش اين نيكويى را بجاى خواهم آورد . به من نيز گفت : بشتاب و به او بگوى كه : اگر آنچه را كه گفتم ، نمىپسندى ، با خود چنين بدان كه هرگز آن سخنان را به تو نگفته‌ام . چرا كه من نيز از آنچه كه گفتم ، بازگشتم . ليك اگر تو را آرزوى شوهر كردن نيست ، بدان كه باز هم نبايد از اين سرزمين به روى . آنگاه خاقان به من گفت : بدين گونه با او سخن بگوى و اگر پند تو را نپذيرد ، او را در بند بيآور .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 672 | حكيم أبو القاسم الفردوسي