كند . ولى اكنون شاه خاقان ، مرد ناچيزى نيست و او را هم دستگاه است و هم نيرو .
ليك چون بكوشد كه ميان ترك و ايرانى خويشاوندى پديدار آيد ، سرانجام از اين خويشاوندى و از فريب روزگار ، اندوه و رنج خواهد ديد . بنگريد كه سياوش از افراسياب ، چه بهرهاى بجز تابش آفتاب يافت . آن جوانى كه هيچكس چون او از مادر زاده نشده بود ، در همان آغاز سر خود را بر باد داد . پسر آن سپهبد نيز چه كرد ؟ از ايران و توران گَرد برآورد . پس اكنون كارى بكنيد تا ما اين سخن را ناگهان ، نهان از تركان به ايران ببريم . من پيش از اين اندوه اين كار را خوردهام و نامهاى به نزد گردوى فرستادهام تا اين كار ما را بر شاه آشكار سازد و از اين رنج و اندوه ما با او سخن گويد .
پس باشد كه به نيروى يزدان ، چون آن را بشنود ، به اين گفتار چرب من بگرود .
همه با شنيدن اين سخنان به دو گفتند : تو بانو هستى و پشت و بازوى ايران و چين مىباشى . تو را كوه آهن نيز از جاى نمىجنباند و راهنماى پهلوانان به مردانگى هستى . از مرد خردمند نيز بيدارتر و از دستور دانا ، هوشيارتر مىباشى . ما همگى كهتر هستيم و فرمان از آن تو است .
چون گردوى اين سخن را از ايشان بشنيد ، مهتر ديوان لشگر را بخواند و او را درم بداد و در ايوان بنشاند . سپس بيآمد و همهء سپاهيان را بنگريست و هزار و سد و شست پهلوان را از ميان ايشان برگزيد كه هر يك از ايشان به هنگام جنگ از رويارويى با ده سوار نيز سر نمىپيچيدند . چون به ايشان درم بداد ، به آن سپاه رزمساز گفت : هر كسى كه بر اسپ نشيند ، ديگر نبايد دلش از فراز و نشيب كارها بپيچد و از انبوه سپاه دشمن بترسد . بايد كه به سوى ايران و نزد آن شاه دليران برويم . چرا كه ما در توران ، بيگانه و بىپشتيبان و ياور هستيم و در ميان بزرگان اين چنين سست و خوار مىباشيم . مىخواهم چون شب تيره شود و سر دشمن از خواب ، خيره گردد ، بروم . ليك شمايان از براى اين رفتن دلتنگ مشويد . من چنين مىپندارم كه سپاهى از چينيان به جنگ شما خواهند آمد . پس همگى با ايشان برزميد . ولى اگر چنين آهنگى نداريد ، يك تن نيز از اينجا مجنبيد . سرانجام بر اين
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 670
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٠