تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
بدان كه چون همهء ما در كنار هم بنشينيم و اين نامه را بخوانيم ، هر كسى كه بزرگ است و خِرد دارد ، به اين آرزو بنگرد و در بارهء آن بيانديشيد . ليك اكنون اين دودمان ما يك سره پر از شيون است و هنگام گفتن چنين سخنى نمىباشد . من نيز نمىخواهم كه به ايران بروم و همانا كه هيچ چيزى براى يك زن پاك بهتر از شوهر نمىباشد . ولى اگر من به اين زودى به آن راه بيآيم ، آيا آن شاه خردمند به من چه خواهد گفت ؟ چون به هنگام سوگ ، آهنگ شادى بكنم ، كارى از سر پارسايى و رادى نخواهد بود . خردمندان مرا بىشرم خواهند خواند و خود خاقان نيز مرا بىآزرم خواهد دانست . پس هرچه از گويندگان بايد بشنوم ، مىشنوم ، تا ببينم كه چه خواهد شد . بدان كه چون چهار ماه از اين سوگ بگذرد ، سوارى را به نزديك شاه مىفرستم و همه را در نامه‌اى مىگويم . اكنون تو از اينجا با شادى برو و اين پيامى را كه دادم ، به خاقان بگوى . سپس گرديه پيشكشهاى فراوانى به آن فرستاده بداد و آن مرد كارآزموده نيز با شادى از مرو بازگشت . سگالش گرديه با پهلوانان خويش و گريختن از مرو سپس آن زن جوان و خردمند به آرامى با سگالشگران بنشست و به ايشان گفت : بدانيد كه كار نويى برايم پيش آمده كه جاودانه بر دلم كهن نگردد . خاقان مرا به همسرى خود خواسته و از براى اين همه گونه سخنان خود را بيآراسته است . او بزرگ و شاه و دلير و خداوند سپاه توران است . پس او را از اين باره هيچ آهويى نيست . ليك بهرام پهلوان بيست سال پس از آن كه پدرم بمرد ، مرا بىپدر نگاه بداشت و هر گاه كه كسى مرا از او خواستار مى شد ، مغز سرش از كينه مىجوشيد . تا هنگامى كه آن شير من زنده بود ، هيچكس را از انجمن ياراى اين نبود كه از من ياد