پاك دامن ، براستى كه تو را هم راستى است و هم مردمى . سرشت تو از فزونى است و از كاستى بدور مىباشد . بدان كه من بسيار در بارهء كار تو بيانديشيدم و خِرد با دلم به راز نشست . سرانجام هيچ كدخدايى براى تو بهتر از خودم ، نديدم . پس اين خانهء مرا با خِرد خود بيآراى . من نيز تو را همچون جان و تن خود خواهم داشت و مىكوشم تا پيمانت را نشكنم « 1 » . از آن پس فرمان تو در آن سرزمين روا خواهد بود و هر آنچه بخواهى ، همان كنم . اكنون تو نيز هر سخنى كه دارى ، به پيش اين مرد خردمند بگوى . خِرد را با روان روشن خود همراه ساز و ببين تا چه مىخواهى و مرا از آنچه كه انديشيدهاى ، آگاه كن . برادر خاقان كه چنين شنيد ، بسان قمرى از سرو ، تازان به مرو آمد و به نزديك كسان بهرام رفت و آنچه را كه خاقان به او گفته بود و اين كه او از براى خون بهرام كشته ، آشفته بود ، براى ايشان بگفت . سپس گفت : اى خردمندان پسنديده و كارديده ، همانا كه اين مرگ ناگهانى ، كارى ناچيز نبود و هيچكس در گيتى چنين گمانى نمىبرد . اينك شما را از او مزد بسيار باد و داور دادگر ، يار او بادا . سپس برادر خاقان آن نامه را پنهانى به خواهر بهرام بداد و همهء آن سخنان خاقان را در بارهء آن پيوند و پند و آن سخنان نيكو در بارهء روزگاران كهن و نو و نيز در بارهء پاكى و پارسايى زن و اين كه او هم اندوهگسار است و هم سگالشگر ، براى او ياد بكرد . مرد جوان بگفت و گرديهء پاك دامن بشنيد و همچنان خاموش بماند . آنگاه چون آن سخنان خاقان خودكامه را در آن نامه بخواندند و خِرد را با دانش يار ساخت ، در دل آهنگ دادن پاسخ آن نامه كرد . پس به دو گفت : من اين نامه را بخواندم و خِرد را در كنار خود بنشاندم . همانا كه خاقان با اين كار خود ، چنان كرد كه همهء پادشاهان كارآزموده مىكنند . پس هرگز گيتى از خاقان تهى نماند و كلاه بزرگى به او شاد بادا . دلش از اندوه ، خسته مباد و اميد گيتى نيز از او گسسته مبادا . اينك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 668
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٨
هامش
( 1 ) - طبرى مىنويسد كه خاقان از كرديه خواست تا همسر برادر خاقان به نام نطر شود . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 734 .