بشنويد . اگر شاه شمايان را بيآمرزد ، بجز او را خورشيد و ماه نخوانيد . درودهاى فراوان مرا به گردوى برسانيد و آنچه كه رخ داده ، برايش بگوييد . مرا در سرزمين ايران در دخمه بنهيد و كاخ بهرام را در رى ويران سازيد . من رنجهاى بسيار از خاقان چين بديدم و يك روز نيز نديدم كه آفرين كند . اين پاداش آن رنجهاى من بود كه ديوى را به پرخاش من بفرستد . ليك شايد كه اگر او اين سخن را بشنود ، از آن آگاه نباشد . پس همانا كه اين تنها كار ايرانيان بود و آن ديو نيز در اين ميان ، رهنمون بود . سپس بهرام بفرمود تا دبير به پيش او آيد و به ناگزير نامهاى بنويسد و به خاقان بگويد كه : بدان كه ديگر بهرام با خوارى و زارى و ناكامى درگذشت . اينك تو اين بازماندگان مرا شاد كن و از رنج و بدى دشمن آزاد نگاه بدار . زيرا من هرگز با تو بدى نكردم و همواره راستى و خردمندى بجستم . آنگاه بهرام خواهرش را پندهاى بسيارى بداد و سر گراميش را در بر گرفت و دهان خود را بر بناگوش خواهر نهاد . ليك چشمانش پر از خون شد و جان بداد « 1 » . همگان به زارى بر او گريستند و ديگر با دلى دردمند بزيستند . خواهرش پيوسته از آن درد مىخروشيد و همهء سخنانش را ياد مىكرد . دلش از اندوه او به دو نيم گشت . سپس گاسونهء تنگى از سيم برايش بيآورد و تن جنگيش را با ديبا بيآراست و جامهء كتانى در زير پيراهنش بر تنش كرد و چندان كافور بر او بريخت كه ديگر سرش به زير آن نهان شد . چنين است كار سراى سپنج * چو دانى كه اندر نمانى مرنج كه و مهتران خاك را زادهايم * به بيچاره تن مرگ را دادهايم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 664
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٤
هامش
( 1 ) - جوزجانى مدت بودن بهرام در تركستان را 7 سال دانسته است . طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 167 . دينورى مىنويسد كه خاقان دستور داد تا بهرام چوبينه را در قبرستان مسيحيان دفن كنند . الأخبار الطوال ، ص 130 . مسعودى مىنويسد كه بعدها يك مرد بازرگان پارسى ، سر بهرام را به نيرنگ از آن مقبره بربود و به ايران بياورد و آن را در صحن قصر خسرو پرويز بياويختند . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 270 . بناى شهر سراب منسوب به بهرام چوبينه است . مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 122 .