سراى بيافكندند و خودشان با جگرى خسته و پر گداز به نزد بهرام بازگشتند . از تن بهرام زخمى خون مىرفت و لبانش پر از باد و رخسارش به رنگ لاژورد گشته بود .
در همان هنگام خواهرش بيآمد و موهاى سرش را بِكَند . سر بهرام زخمى را در كنار خود نهاد و به زارى مىگفت : اى سوار دلير كه نرّه شير نيز با ديدنت بيشه را رها ساخت ، چه كسى اين ستون گيتى را از جاى خود ببرد و چه كسى به اين انديشهء بد ، راهنماى گشت ؟ الا اى سوار سپهبد تن ، اى گيتىستان بىباك و شيراوژنى كه نه شاه پرست هستى و نه يزدان پرست . چه كسى توان پيلوار اين سپهبد را بجست ؟ الا اى كه سرت از كوه بلند نيز برتر بود ، چه كسى بيخ تو را از اين درياى خوشاب بِكَند ؟ چه كسى چنين كلاه بزرگى را به خوارى بيافكند ؟ چه كسى اين درياى ژرف را با خاك بيآكند و چه كسى كوه روان را در مغاك بيافكند ؟ اكنون ما بيگانه و تنها و بىيار و دوستى هستيم و با خوارى در شهر ديگران ماندهايم . پيوسته مىگفتم اى مهتر انجمن ، شاخ راستكارى خود را از بُن مكَن . چرا كه اگر دخترى نيز از دودمان ساسان برجاى بماند و افسرى بر سر نهد ، باز هم همهء مردمان كشور بندهء او مىشوند و تاج فرخندهاش تا به آسمان خواهد رسيد . همهء مردم ايران از او فرمان خواهند برد و هرگز دل خود را از آن دودمان دور نسازند . ليك سپهدار آن پندها و سخنان سودمند مرا نشنيد . اكنون تو از براى اين كردهها پشيمان تر هستى و جان گناهكار خود را به پيش يزدان مىبرى . همانا كه به اين خاندان بزرگ ، بد رسيد و ما همچون ميشى گشتيم و دشمن بسان گرگ شد .
چون بهرام زخمى گفتار خواهرش را بشنيد و آن دل و انديشهء هوشيار او را با آن رخسار به ناخن زخم خورده و موى كنده و دل و ديدهء پر خون و روى پر خاك بديد ، با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 662
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٢