تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣

زارى و سستى زبان بگشود و گفت : اى خواهر پاك زاد ، همانا كه پند تو هيچ همتايى نداشت . ليك اين روزگار من بود كه بسر آمد . چون مرا ديو ، راهبر بود ، هيچ پندى بر من كارگر نبود . بدان كه هيچ شاهى از جمشيد - كه گيتى از او با بيم و اميد بود - برتر نبود . ليك او نيز سرانجام از براى گفتار ديوان از راه بگشت و گيتى را بر خود سياه ساخت . كِي كاووس بيدار ، آن شاه نيك اختر و نيك پِى نيز از براى گفتار ديو پليد بود كه تباه گشت و خودت بديهايى را كه به او رسيد ، شنيده‌اى . به آسمان مىرفت تا آسمان و پراكندن ماه و خورشيد را ببيند . پس بدان كه مرا نيز ديو ، گمراه ساخت و دست مرا از هر خوبى كوتاه بكرد . اكنون از هر بدى كه كردم ، پشيمانم و سزاوار باشد كه يزدان بر من بخشايش آورد . سرنوشت من چنين بود . پس ديگر چرا اندوه آن كرده‌هاى كهن را بخورم ؟ اكنون ديگر آب از سرم بگذشت و همهء آن اندوهها و شادمانيها باد گشت . سرنوشت چنين بود و همان نيز بشد . چرا كه سرنوشت نه هرگز مىكاهد و فزون مىگردد . آن پندهاى تو نيز براى من يادگار است و سخنانت برايم همچون گوشوارى مىباشند . اينك كه ديگر كار بيداد و داد بسر آمد ، ديگر از آن سخنهاى خود به نزدم هيچ ياد مكن . از اين پس شمايان روى خود را به سوى يزدان گردانيد و به آن بخت خندان پشت كنيد . پروردگار گيهاندار در همهء بديها براى ياريتان بس باشد و اندوه و شادى خود را به هيچكس نگوييد . همانا كه بهرهء من از گيتى بجز اين نبود و اكنون كه روزگارم بسر آمد ، از اين سراى رفتنى هستم . آنگاه بهرام به يلان سينه گفت : همهء سپاهيان را به تو سپردم « 1 » . پس بخت بيدار بخواه . به اين خواهر من كه زن نيكى مىباشد ، بنگر و بدان كه او در گيتى براى سگالشگرى تو بس باشد . هيچيك از ديگرى جدا مباشيد و هرگز مباد كه ميان شاميان جدايى افتد . ديگر چندان بر اين سرزمين دشمن نمانيد . زيرا كه من رفتم و ديگر از تخت شاهى سير گشتم . همگى يك سره به پيش خسرو برويد و با او سخن گوييد و گفتارش را

هامش
( 1 ) - دينورى مىنويسد كه بهرام ، برادرش - مردان سينه - را جانشين خود كرد و از يارانش خواست تا از او اطاعت كنند . الأخبار الطوال ، ص 129 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 663 | حكيم أبو القاسم الفردوسي