تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١

آن روز تنها با يك بنده در خانه بود و انار و سيب و گلابى در كنار خود نهاده بود . قلون به تنهايى به درگاه او رفت و به دربان گفت : اى نامجوى ، بدان كه من فرستاده‌اى از سوى دختر خاقان هستم و جنگاور و يا ايرانى نيستم . آن زن پارسا به من رازى گفت تا آن را به اين پادشاه بگويم ، زيرا كه بيمار و آبستن است . اينك باشد كه او را آگاه سازى تا اين پيام را به آن مهتر تاجور و نيكنام برسانم . پرده دار گرامى كه چنين شنيد ، دوان به در خانهء پهلوان برفت و بگفت : بدان كه فرستادهء بدنشانى با پوستينى بر تن بيآمده است و مىگويد كه پيامى را از سوى دختر خاقان براى اين مهتر شادكام آورده‌ام . بهرام با شنيدن اين سخن به دو گفت : او را بگوى كه از در خانه روى خود را به من بنمايد . پس قلون به نزديك در آمد و سر خود را از شكاف در خانه نشان بداد . چون بهرام او را كه پيرى بد و سست و زار بود ، بديد ، به دو گفت : اگر نامه‌اى دارى ، بيآور . قلون گفت : اى شاه ، تنها پيامى است و بس . ليك نمىخواهم كه اين سخن را در پيش هيچكس بگويم . بهرام گفت : پس زود به درون آى و آن سخن را نهانى در گوش من بگوى و ديگر بهانه مجوى . قلون كه چنين شنيد ، با كاردى در آستين برفت . ديگر آن كژّى و كاستى پديدار شد . چون برفت تا آن راز را به گوش او بگويد ، دشنه را بزد و خروشى از آن خانه برخاست « 1 » . همين كه بهرام گفت : آه ، مردم از راه به نزديك شاه دويدند . پس بهرام گفت : زود او را بگيريد و بپرسيد كه آيا چه كسى راهنماى او در اين كار بود . پس همهء كسانى كه در آن سراى بودند ، برفتند و آن پير را كِشان كشان بيآوردند . همهء آن كهتران از او برآشفتند و با سيلى و مشت بر او بكوبيدند . ليك قلون پيوسته از نيمهء آن روز تا نيمه شب سيلى بخورد و هيچ لب نگشود . تا اين كه سرانجام دست و پايش شكسته شد « 2 » و او را بدانگونه در ميان آن

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 383 - 380 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 210 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1088 - 1087 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 194 تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 339 مجمل التواريخ و القصص ، ص 78 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 733 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 129 - 128 .
( 2 ) - ثعالبى مىنويسد كه آن قاتل را پاره پاره كردند . تاريخ غررالسير ، ص 383 - 382 . ليك دينورى در خبرى متفاوت مىنويسد كه چون مرد قاتل خنجر را به بهرام چوبينه زد و شكم او را دريد ، بيرون آمد و بر مركب خود سوار شد و رفت . چون ياران بهرام پيش او آمدند ، ديدند كه خون از شكم او روان است و او جامه‌اى در دست دارد و خون را پاك مىكند . با ديدن او در آن حال ، مبهوت شدند و گفتند : چرا ما را نخواندى تا او را بگيريم ؟ گفت : سگى بود كه او را به كارى واداشته بودند و آن كار را انجام داد . وانگهى چون سرنوشت و تقدير فرا رسيد ، گريز و پرهيز سودى نبخشيد . الأخبار الطوال ، ص 129 .