داده باشى . ديگر شاه پيروز ايران به تو شهرى را مىدهد و از گيتى تو را بهرهمند مىسازاند « 1 » . قلون كه چنين شنيد ، به آن مرد دانا گفت : اكنون ديگر مرا نيازى به رهنمون نيست . ساليان زندگانى من به سد رسيده است . پس تا به كِى مىخواهم با اين بيچارگى خود را بكشانم ؟ تن و جان من برخىِ تو باد ، چرا كه به گاه بيچارگى ، تو مرا نان بدادى . خرّاد برزين كه چنين شنيد ، از آن خانه بدويد تا به پيش خاتون رسيد . پس به دو گفت : ديگر هنگام آرزوى من از تو رسيد . اى زن نيكخو ، اكنون آرزويم را به تو مىگويم . بدان كه كسان من در آن سوى در بند هستند . پس سزاوار باشد كه پايم را بگشايى . براى من از خاقان مُهرى بگير و با اين كار خود چنان بدان كه جانم را به من بخشيدهاى . خاتون به دو گفت : خاقان مست بخفته است . پس بايد كه گِلى بر آن نگين او در دستش بنهم . خاتون از خرّاد برزين گِل مُهر بخواست و از سراى خود به بالين خاقان مست بيآمد و بىدرنگ آن گل را بر روى نگين او بگذاشت و بيآمد و به آن مرد گوينده بداد « 2 » . مرد دبير كه چنين ديد ، بر او آفرين بكرد و بيآمد و آن را به آن مرد پير بسپرد . كشته شدن بهرام چوبينه به دست قلون بدين سان قلون آن مُهر را بگرفت و بسان تذرو از شهر كُشان به مرو آمد و در آنجا بود تا اين كه روز بيستم ، بهرام روز ، برسيد كه بهرام آن را پدرام نمىداشت . بهرام در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 660
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٠
هامش
( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه 50 هزار درم به آن قاتل دادند و گفتند 50 هزار درم ديگر نيز پس از قتل به او خواهند داد . تاريخ غررالسير ، ص 382 .
( 2 ) - گِل مُهر همان گِل مختوم ( طين مختوم ) يا تِرِشيريل است كه آن را طين البحيره نيز مىناميدند زيرا آن را از محلى آبگير استخراج مىكردند . گِلى است سرخ رنگ و بسيار املس و از براى آن به آن مختوم مىگويند كه زود نقش مىپذيرد و شكل مُهر را به خود مىگيرد زيرا بسيار نرم و لطيف است . لغتنامه دهخدا ، ماده گل مختوم .