خرّاد برزين نيز در آنجا بود و همواره اين رازها را نگاه مىداشت . روزى قلون را به نزد خود بخواند و او را بر آن جايگاه نامور بنشاند و به دو گفت : تو خود دانى كه هيچكس در گيتى دل بىاندوه ندارد . تو پيش از اين نان جو و ارزن و پوستين را بسيار از هر كسى در چين مىجستى . ليك اكنون ديگر همهء خوردنيهاى تو نان و بره گشته و جامههاى نيكو مىپوشى . چندى چنان بود و اينك نيز چنين است . چه نفرين بشنيدى و چه آفرين ، هرچه بود آن روزگار تو بگذشت و روز و شبهاى بسيارى را بر كوه و دشت بودى . اكنون كار بيمناكى براى تو دارم كه يا از آن تخت خواهى يافت و يا خاك تيره . من از خاقان چين براى تو مُهرى مىگيرم و تو شتابان چنان از اينجا برو كه گويى زمين را درمىنوردى . بايد كه به نزديك بهرام به روى و فراوان در مرو باشى و همان پوستين سياه را بپوشى . ليك كاردى بستان و با خود به آن راه ببر و درنگ بكن تا در روز بيستم در بهرام روز به درگاه آن مرد گيتىفروز به روى . چرا كه او آن روز را به اختر ، شوم مىدارد و ما سالهاى بسيارى است كه از اين كار آگاه هستيم . او نمىخواهد كه در آن روز كسان بسيارى در پيشش باشند و ديباى چينى بر تن مىكند . پس تو برو و او را بگوى كه مىخواهم از سوى دختر خاتون پيامى به آن مهتر شادكام برسانم . آن كارد را نيز برهنه در آستين خود نگاه بدار تا تو را به تنهايى به نزد خود بخواند . چون به نزديك چوبينه به روى ، بگوى كه آن دختر سرفراز به من رازى را گفت و از من خواست تا آن را از بيگانگان بپوشانم . آنگاه چون بهرام به تو بگويد كه آن چه رازى است ؟ تو بشتاب و به نزديك بهرام برو و آن كارد را بر او بزن و سراسر ناف او را از هم بدر . سپس اگر بتوانى راهى بيابى ، از آنجا بگريز . بدان كه هر كسى كه آواى او را بشنود ، از پيش سپهبد به آخور مىدود . يكى به سوى بوب و يكى به سوى گنج دست مىيازد و از براى آن كشتن به تو هيچ رنجى نخواهد رسيد .
اگر هم تو را بكشند ، خودت كارآزموده هستى و همهء نيك و بدها را خودت پسنديدهاى . ليك بدان كه كسى به تو نخواهد پرداخت تا بر تو در آن هنگام بدى رساند . پس اگر بدين سان از كشته شدن رهايى يافتى ، گيتى را خريده و بهاى آن را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 659
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٩