برزين كه چنين شنيد ، به دو گفت : مرا اين دانش نيز هست . پس چون بگويى به اين كار بپردازم . كدخداى كه چنين شنيد ، به پيش خاتون دويد و به دو گفت : بدان كه پزشك داناى تازهاى بيآمده است . خاتون با شنيدن اين سخن به كدخداى گفت :
شادان زندگانى كن و نوش بخور و زود او را به اينجا بيآور . كدخداى نيز به پيش خرّاد برزين آمد و به دو گفت : اين راز را بايد نهان بدارى . پس به پيش او برو و نامت را مگوى و خود را بسان پزشكى تازه روى نشان بده . خرّاد برزين چارهگر نيز به نزديك خاتون برفت و جگر بيمار او را تباه شده يافت . پس بفرمود تا آب انار و ترهء جويبارى كه آن را كاسنى مىخوانند ، بيآورد و خواست تا با آنها تپش مغز او را فرو نشاند .
بدين سان به فرمان يزدان پس از گذشت هفت روز آن دختر بسان ماهى گيتىفروز گشت . خاتون كه چنين ديد ، از گنج خود يك هميان دينار و پنج دست جامهء زربافت بيآورد و به دو گفت : اين چيزهاى ناسزاوار را بگير و هر چيز ديگرى هم كه مىبايد ، از من بخواه . ليك خرّاد برزين به دو گفت : اينها را در نزد خود نگاه بدار . بدان كه من هر گاه كه مرا چيزى به كار آيد ، از تو بخواهم .
فرستادن خرّاد برزين ، قلون را به نزد بهرام چوبينه
از سوى ديگر بهرام چوبينه كه روان گشته بود ، برفت تا اين كه به مرو رسيد . پس سپاهيان خود را همچون پَر تذرو بيآراست و كسى را به نزد خاقان فرستاد و به دو گفت : مگذار كه هيچكس از تركان و چينيان به ايران زمين آيد تا از ما به خسرو آگهى برساند و با اين سخن براى او پيشكشى نو بيآورد . خاقان چين كه چنين شنيد ، جارچى را بفرستاد تا جار بزند كه : اگر كسى بىمُهر ما به ايران زمين برود ، سوگند به يزدان كه ميانش را به دو نيم خواهم ساخت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 658
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٨