تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
خرّاد برزين كه اين سخن را از خاقان بشنيد ، ديگر بدانست كه آن تازگى ، كهن گشت و بهرام او را به ايران اميد داده است و هر سخنى كه او بگويد ، همچون باد و بيد خواهد بود . پس چون از خاقان نااميد شد ، با بيچارگى به سوى خاتون برفت . پيوسته جويا بود تا ببيند كه آيا چه كسى در نزد اوست كه بتواند جان تاريكش را روشن بسازد . سرانجام كدخدايى را بيافت و با او به رفت و آمد پرداخت و سخنان خسرو را براى او ياد بكرد و دل آن مرد بىكيش را از براى آن شاد ساخت . به دو گفت : مرا يارى كن تا در نزد خاتون ، دبير او گردم . آن كدخداى كه چنين شنيد ، به خرّاد برزين چاره‌گر گفت : بدان كه آرزوهاى تو از او برآورده نخواهد شد . زيرا كه بهرام چوبينه داماد اوست و مغز و پوست بهرام از اوست . تو خودت مردى دبير هستى . پس چاره‌اى بساز و در بارهء اين كار با باد نيز راز مگشاى . خرّاد برزين كه چنين شنيد ، انديشهء او را بىپايه يافت . در آن هنگام پير مرد تُركى به نام قلون بود كه تركان ، او را زبون مىداشتند . همواره پوستين مىپوشيد و خوراكش تنها از كشك و ارزن بود . آنگاه كه مقاتوره به زارى به دست بهرام كشته شد ، دل قلون از آن درد ، جوشان و شب و روز از آن اندوه ، خروشان بود . او خويشاوند مقاتوره و دلش از بهرام پر از درد و دود بود . هميشه كين او را در دل داشت و زبانش از نفرين به او بسته نمىشد . پس خرّاد كسى را به نزد او بفرستاد و او را به پيش خود بخواند و در آن جايگاه نامور بنشاند و به او درم و دينار و پوشاك و خوراك بسيار بداد . از آن پس هر گاه كه خرّاد برزين بر خوان مىنشست ، او را نيز مىخواند و در كنار آن نامداران مىنشاند . خرّاد برزين ِ بسيار دانا و شكيبادل و زيرك و كاردان همواره پر از انديشه بود . ليك چون در روز و شب به پيش خاقان مىرفت ، پيوسته خاموش بود . ولى از سوى ديگر ، با كدخداى سراى خاتون چينى در جستجوى يافتن راهى به سوى خاتون بود . آن پير مرد به خرّاد برزين مهتر گفت : تو مرد دبير و سرافرازى هستى . ليك اگر از پزشكى بهره‌اى داشتى و از براى آن پر آوازه بودى ، شايد به پيش او راه مىيافتى . چرا كه دختر خاتون بيمار گشته است . خرّاد