سرانجام خاقان به دو گفت : اى مرد دانشفروش ، بدان كه اگر در ايران يك تن نيز همچون تو باشد ، براى ستودن آسمان بس است . سپس خاقان چين جايى را بر روى آن تخت براى او بپرداخت و او را در نزديك خود بنشاند . خرّاد برزين هم به فرمان او آن پيشكشها را پيش آورد و همه را بر گنجور خاقان بشمرد . خاقان كه چنين ديد ، به دو گفت : اگر تو از من چيزى خواهى پذيرفت ، پس بگو تا من نيز اين چيزها را بپذيرم . و گرنه خود تو از پيشكش براى من روشنتر هستى و در گيتى افسر دانايان مىباشى .
آنگاه جاى خرّمى را براى او بپرداختند و همه گونه جامهاى برايش بساختند . از آن پس ديگر آن خرّاد برزين همواره بر خوان و در شكار و بزم و ميگسارى به نزديك خاقان و پيوسته در جستجوى هنگامى شايسته بود . سرانجام روزى خاقان را تنها بيافت و با مردانگى به گفتار با او شتافت و به دو گفت : بدان كه اين بهرام ، بدنژاد است و از اهريمن بدكنش نيز بدتر مىباشد . كارآزمودگان را به چيز و خواستههايى مىفروشد كه ارزش گفتن نيز ندارند . هرمزد تاجور او را بركشيد و از خورشيد نيز ارجمندتر بساخت . تا پيش از آن هيچكس در گيتى نام او را نمىدانست ، ليك آنگونه كامش از گيتى برآمد . سرانجام چون فرمانروا شد ، سر از فرمان و پيمان او بپيچيد و سر خود را به شاهنشاهى برافراخت و گفت : همهء ايران و انيران از آن من است . اكنون بدان كه او اگر چه با تو خوبيهاى بسيارى كند ، ليك سرانجام پيمان خود را با تو نيز - همچنان كه با شاه ايران بشكست - خواهد شكست . نه شاه پرست است و نه يزدان پرست . پس اگر او را به نزديك شاه ايران بفرستى ، با اين كار خود سر شاه ايران را به ماه برخواهى آورد . از آن پس همهء چين و ايران از آن تو خواهد بود و هرجا را كه بخواهى نشستنگاه خويش خواهى ساخت . ليك چون خاقان اين سخن را بشنيد ، خيره گشت و چشمانش از ديدار او تيره شد . پس به دو گفت : اين گونه سخنانى مگوى . زيرا با اين كار ، آبروى خود را در نزد ما تيره خواهى ساخت . بدان كه من بدانديش و پيمان شكن نيستم . زيرا تنها نساجامهء پيمان شكن ، خاك خواهد بود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 656
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٦