تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
خاقان كه چنين شنيد ، تخت را بيآراست و بفرمود تا راه را بگشودند . چون فرستاده به نزديك خاقان رسيد ، زبان خود را گويا ساخت و او را نماز ببرد . آنگاه به او گفت : هر گاه كه فرمان بدهى ، اين بنده زبان بگشايد . خاقان به دو گفت : همانا كه با زبان شيرين ، دل مردم پير نيز جوان مىگردد . اينك سخنانى را كه سودمند است ، برگوى . چرا كه سخن هر گاه كه گفته شود ، همچون مغز است و اگر ناگفته بماند ، بسان پوست مىباشد . خرّاد برزين كه چنين شنيد ، آن گفته‌هاى كهن به يادش آمد . پس نخست بر كردگار توانا و دارندهء روزگار آفرين بكرد . همو كه آسمان و زمين و زمان و توانايى و ناتوانى را بيآفريد . چرخ گردنده را بىهيچ ستونى بيآفريد و در كارش هيچ چون و چرايى نمىباشد . پس آفرين بر آن كسى كه چنين بيآفريد و آسمان بلند و زمين را آفريد . او توانا و دانا و دارنده است و نگارندهء آسمان و زمين مىباشد . آفتاب را بر آسمان و شب و روز و آرام و خواب را بيآفريد . توانايى از آن اوست و ما همگان بنده‌ايم و راستيهاى او را مىگوييم . يكى را دهد تاج و تخت بلند * يكى را كند بنده و مستمند نه با آنش مهر و نه با اينش كين * نداند كس اين جز جهان آفرين كه و مه همه خاك را زاده‌ايم * به بيچاره تن مرگ را داده‌ايم نخست از جم بلندپايه و شاه تهمورس باآفرين گرفته تا كِى كواذ و همهء نامدارانى كه به ياد داريم همچون كى خسرو و رستم نامدار و به همينگونه تا اسفنديار سرانجام از گيتى تنها دخمه‌اى بهره يافتند و زهر را بجاى ترياك بچشيدند . اكنون بدان كه شاه ايران به تن خود خويشاوند تو است و شادى و اندوه او به كم و بيش تو مىباشد . به هنگام آن شاهان باآفرين ، خاقان چين پدر مادرش بود . اينك در اين روز پيوند ما تازه شد و كارها ديگرگون گشت . پس آفرين يزدان پيروزگر بر تو باد و سر تاج داران ، زمينت بادا . بدين سان خرّاد برزين سخن مىگفت و خاقان به دو گوش سپرده بود .