تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
سپاه آراستن خاقان چين از سوى ديگر ، چون بهرام بشنيد كه كسى از ايران براى خاقان نامه‌اى برده است ، شتابان به نزد خاقان چين آمد و به دو گفت : اى مهتر با آفرين ، شنيدم كه آن فريبكار بدهنر پيوسته نامه‌هايى مىسازد . پس اينك سپاهى از دلاوران چين برگزين تا ايران زمين از آن تو گردد . من با شمشير خود ايران و روم را مىگيرم و تو را در آن سرزمين ، شاه مىخوانم . ديگر از آن پس پاسبانان ايران زمين در شب به نام تو لب خواهند گشود . سر آن خسرو بدهنر را نيز از تن جدا مىسازم . همانا كه نه سرى از ايشان بماند و نه پاى . چون من كمر به كهترى [ تو ] ببندم ، ديگر تخم ساسانيان را از بُن مىكَنم . خاقان كه اين سخنان را بشنيد ، پر از انديشه گشت و دلش از آن همه انديشه به سياهى بيشه شد . پس پيران و سخنگويان و دانايان و يادگيران را به نزد خود بخواند و آنچه را كه بهرام گفته بود ، به ايشان بگفت و همهء رازها را آشكار بكرد . سرانجام از آن فرزانگان و خويشاوندان نزديك و نيز آن بيگانگان چنين پاسخ يافت كه : بدان كه اين هم كارى ناچيز و آسان و هم دشوار است . چرا كه روزگار دودمان ساسان ديگر بسر آمده است . ليك چون بهرام اين سپاه را براند و هم دوستداران بسيارى در ايران داشته باشد و هم او را خويشاوند و يارى چون خاقان باشد ، اين كار زود به بخت تو برخواهد آمد . پس بايد سخنان بهرام را بشنوى . خاقان كه چنين شنيد ، دلش تازه گشت و بخنديد و ديگرگون شد . همهء آن پهلوانان بر اين نهادند كه بايد دو مرد جوان را برگزينند كه زيبندهء مهترى باشند و آن رنج را بر خود همواره سازند و سپاه را برانند . در چين دو سركش با اين نشانه‌ها به نام حسنوى و زنگوى بودند . پس خاقان كسى را بفرستاد و آن پهلوانان را به نزد خود بخواند و از براى دينار دادن به سپاهيان در ديوان لشگر بنشاند و به آن دو گفت : در