از كردار او پيچان شد . پس پيوسته با بزرگان بر بيش و كم آن كار به سگالش پرداخت .
در شبى تيره بفرمود تا دبير به پيش او برود . پس سر خامه را بسان پيكان تيرى بساخت و چنان نامهاى براى خاقان چينى بفرستاد كه گويى آن را بجاى خامه با دشنه بنويساند . نخست بر كردگار توانا و دانا و پروردگار آفرين بكرد . آن برآورندهء خورشيد و كيوان و ماه ، آن نشانندهء شاه بر تخت شاهى ، آن گزايندهء هر كه بدى بجويد و فزايندهء دانش ايزدى . بدان كه چون بگويى كه يزدان يكى است و او را هيچ يار و همتا و انبازى نيست ، ديگر از نادانى و ناراستى و كژّى و كمى و كاستى روى تابيده باشى . هر كسى كه جوياى نيكى باشد ، آن را بيابد و مباد كسى كه دست به بدى بشويد . هر كسى كه راه يزدان را برگزيد ، ديگر بايد سر از ناسپاسى بپيچد . اينك بدان كه شاه ايران را بندهاى ناسپاس بود كه نه مهتر خود را مىشناخت و نه يزدان را . مرد ناچيز و بىمايه و بىپدر و بينوايى بود كه پدرم او را بركشيد . اكنون كردار او در گيتى و در ميان مهتران و كهتران نهان نمىباشد . هيچ مايهور و يا كسى كه بسيار خردمند بود ، او را به پيش خود نپذيرفت . ليك چون به نزد تو آمد ، تو او را بپذيرفتى و همچون پر مايگان دستش را بگرفتى . پس بدان كه هيچيك از راستان اين را نمىپسندند و من نيز با اين كار همداستان نيستم . تو نيز نبايد كه نام خود را بىبر سازى و آرامش خود را به بهرام بفروشى . چون اين نامه را به نزد تو بيآورند ، نيك بيانديش و بدان كه اگر پاى آن بنده را در بند آورى و به سوى ما بفرستى ، سودمند باشد . و گرنه سپاهى از ايران به توران مىفرستم و روز روشن را بر شمايان سياه مىسازم .
چون آن نامه به نزديك خاقان رسيد و آنگونه گفتار خسرو را بشنيد ، به فرستاده گفت : چون پگاه فردا به درگاه ما بيآيى ، پاسخ نامه را بخواه . فرستاده كه چنين ديد ، با دلى پر شتاب برفت . ديگر از آن پس هيچ جاى آرام و خوابى نبود . بدين گونه آن شب را بگذرانيد تا اين كه چون شمالهء درخشان خورشيد را بديد ، به درگاه خاقان چينى دويد . خاقان نيز در همان هنگام دبير را با خامه و مشك و پرند چينى بيآورد و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 651
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥١