ببوسيد . پس همهء پهلوان خاقان نژاد برفتند و از آن پهلوانان چين چنان خروشى برآمد كه گويى از آواى ايشان زمين مىدريد . همگى بر بهرام آفرين بخواندند و زر و گوهر بسيارى بر او بيافشاندند . چون خاقان چين به ايوان خود رسيد ، فرستادهء مهربانى را برگزيد و سد هميان از گنج درم و بَرده و جامه و بسيارى چيزهاى ديگر براى بهرام بفرستاد و به آن فرستاده گفت : به پيش بهرام جنگاور برو و او را بگوى كه : تو ديگر در نزد ما آبروى بيافتى . اينك بدان كه در پس پردهء ما دخترى است كه افسر تارك بانوان مىباشد . پس اگر آن دخترم را از من بخواهى ، او را به همراه سپاه و كشورم به تو مىسپارم . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : روا باشد كه چنين گردد . شاه بر بندگان خود پادشاه است . آنگاه خاقان بفرمود تا دبير به پيش او برود . پس گشادنامهء او را بر روى پرند بنوشتند . خاقان دخترش را به بهرام داد و همهء كشورش به فرمان او درآمدند . سپس جامهء شاهوارى به آيين چين بيآراستند و كلاه و كمر فراوانى بيآوردند . خاقان به بهرام گفت : اينها را به بزرگان و شايستگان ايرانى ببخش .
بهرام نيز از آن پس هيچ كارى بجز خوردن و داد و شكار نداشت و اندوه گردش روزگار را نمىخورد . همهء آن بزرگان گردنفراز چينى به بهرام نيازمند بودند و همهء مردمان چين به دو مىگفتند : ما بنده هستيم و از براى توست كه در گيتى زنده مىباشيم .
آگاهى يافتن خسرو پرويز از كار بهرام و نامه نوشتن به خاقان
بهرام پيوسته مىخورد و مىبخشيد و همگان بر او آفرين مىكردند . تا اين كه به ايران و نزد آن پادشاه دليران آگهى رسيد كه : بهرام بىآن كه رنجى برده باشد ، پادشاهى و گنجش از تو بيشتر است . شاه ايران از انديشهء او پر از درد گشت و دلش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 650
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٠