تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
جايى كه چندان از اينجا دور نيست ، مرغزارى است كه زيبندهء سور مىباشد . جوانان چين به هنگام بهار در آن مرغزار جشنى به پا مىكنند . به اندازهء يك تير پرتاب بالاتر از آن بيشه ، كوهى سياه‌تر از قار ببينى . كه اژدهايى بر آن كوه خاراست كه اين كشور چين از او در رنج و سختى مىباشد . او را شير كپّى مىخوانند و نام ديگرى براى آن نمىشناسند . مرا از خاقان چين ، دخترى بود كه خورشيد نيز بر او آفرين مىكرد . روزى چون خاقان به همراه سپاهيانش به شكار رفت ، او نيز از ايوان به سوى آن جشنگاه برفت . ليك آن اژدهاى دژم از كوه بيآمد و آن ديدگان ما را به دم خود كشانيد . اكنون نيز هر بهار از براى شكار به همانگونه به آن مرغزار مىآيد . ديگر هيچ جوان و پهلوان نامورى در آن شهرها نمانده است و همگى از بد آن شير كپّى نابود گشتند و بدين سان خاك از اين سرزمين آباد برانگيخت . سواران جنگاور و مردان كارديدهء بسيارى به آن كوهسار بتاخته‌اند . ليك همواره چون آن چنگال و بر و پشت و گوش و سر و يال او را از دور مىبينند ، دل مردان جنگى از هم مىدرد . براى او شير و پيل و نهنگ يكسان است . هيچكس چون از كم و بيش كار او آگه شود ، ديگر ياراى رفتن به پيش او را نخواهد داشت . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : پگاه فردا مىآيم و آن جشنگاه را مىبينم . باشد كه به نيروى يزدانى كه مرا اين زور بداد ، آن آفرينندهء بلند ماه و خورشيد ، چون پگاه ما را به سوى آن راه بنمايند ، آن جشنگاه را از آن اژدها تهى سازم . كشته شدن شير كپّى بر دست بهرام چوبينه چون ماه گِرد بر آسمان پديدار گشت و شب تيره زلف سياه خود را بيافشاند ، همگى مست و پراكنده شدند و هر يك به ايوان خود برفتند . چون آن فرّ خورشيد زرد پيدا شد و زلف شب لاژوردين را بپيچاند ، بهرام پهلوان كژاگند بپوشيد و تن گرامى خود را به يزدان سپرد . آنگاه با كمند و كمان و سه چوبهء تير و يك نيزهء دو