تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩

شاخهء نخچيرگير برفت . چون به نزديك آن كوه بلند برسيد ، به آن گروه بفرمود تا ديگر از آنجا باز گردند . بهرام كه به آن شير كپّى نزديك شد ، گويى آن كوه بر او تاريك گشت . بهرام در آن كوه خارا ميان ببست و با كمندى خم كرده بر روى زين بنشست . آنگاه كمان را بماليد و بر زه نهاد و يزدان نيكىدهش را ياد بكرد . در همان هنگام آن شير كپّى به درون چشمه رفت و در آب بغلتيد و سپس بيرون آمد . زيرا چون موهاى آن اژدها تر مىشد ، ديگر تير هيچكس بر او كارگر نبود . اژدها كه بديد آن سوار دلير بسان نرّه شيرى از دور مىآيد . دندان و چنگال خود را از براى كين تيز ساخت و از كينهء او سرش پر از ستيز گشت . پس بغرّيد و دست خود را بر آن سنگ بست . در همان هنگام آتش از آن كوه خارا بيرون شد . آن اژدهاى دژم مىآمد تا بهرام را فرو ببرد . ليك بهرام پهلوان كمان خود را بماليد و با تير خود روشنايى آسمان را ببرد . بهرام - آن شير دلير - چنان تير خدنگى بيانداخت كه ديگر دل آن شير كپّى براى هميشه از جنگ سير شد . تير ديگر را بر سرش بزد و خون به مانند آب از بر آن فرو ريخت . بهرام كه آن نيرو و آهنگ او را مىديد ، سديگر تير را بر چنگ او بزد . چهارم كمند را از ميانش بگشود و بر آن كوهسار بلند بجَست و نيزه‌اى بر ميان آن جانور دد بزد كه خونش بر آن سنگ خارا بريخت . سپس دست به شمشير ببرد و با آن بر تن اژدها بزد و آن را به دو نيم ساخت . سر آن اژدها را از تنش ببُريد و به خوارى بيافكند « 1 » . آنگاه بهرام از آن كوهسار فرود آمد و با شادى به نزديك خاقان خراميد و در بارهء آن كپّى با او سخن راند . خاقان و خاتون كه چنين شنيدند ، جوشان و خروشان به آن بيشه برفتند و به بالاى آن كوه شتافتند . سپهدار چين با ديدن آن كار ، بهرام را در كنار خود گرفت و از آن پس او را شهريار بخواند . خاتون نيز برفت و دست بهرام را

هامش
( 1 ) - بلعمى در روايتى متفاوت آورده است كه آن خرس ، دختر خاتون را به كوه برده بود و نزد خود نگاه مىداشت و هيچكس نمىتوانست آن دختر را بگيرد . ليك بهرام چوبينه برفت و آن خرس را بكشت و دختر را بگرفت و به خاتون باز داد . تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1086 .