با برز و فرّهء ايزدى است ، چه كسى مىباشد ؟ پيش كار خاتون به دو گفت : اين شهريارى نامور است . آنگاه كهتر ديگرى [ به آن پيش كار ] گفت : همانا كه تو از كام بدور هستى كه نام بهرام پهلوان را نمىشناسى . او چندگاهى در ايران شاه بود و سر تاجش از ماه نيز برتر بود . بزرگان ، او را كه نام پهلوانى را از همهء شاهان ببرد ، بهرام پهلوان مىخوانند . اكنون از آنگاه كه از ايران به چين آمده است ، پيوسته زمين به زير اسپش مىلرزد . شاه ، او را مهتر مىخواند و تاج شاهى بر سرش مىگذارد . خاتون كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا سزاوار باشد كه با فرّ او در سايهء پَر او بنازيم . اينك آرزويى از او مىخواهم . باشد كه خاقان نيز در اين كار ، سست نگردد و بهرام كينهء من را از آن اژدها بخواهد و درد و نفرين مرا بر او بيآورد . آن كهتر به خاتون گفت : بدان كه تو اگر اين داستان را بر اين مهتر راستان بخوانى ، ديگر هيچ نشانى از آن شير كپّى نخواهى يافت . مگر اين كه كشته شده باشد و گرگ پايش را بكِشد .
خاتون كه چنين شنيد ، شاد گشت و ديگر از اندوه آن دختر آزاد شد . پس بتاخت تا اين كه به پيش خاقان رسيد و هرچه ديده و شنيده بود ، براى او بگفت . خاقان به دو گفت : همانا اين ننگ باشد كه در جايى كه سوارى همچون من باشد ، شير كپّى دخترم را ببرد . پس چون اين سخن را بگوييم ، نژادم ننگين خواهد شد . خاتون گفت : من از براى آن دختر كه همچون ديدگانم بود ، كين خود را مىخواهم . پس چه ننگ باشد و چه نام ، اين سخن را مىگويم تا شايد كام من برآيد .
روزگار درازى بر اين بگذشت و زن خاقان همواره آن كين را از همه پنهان مىداشت . روزى خاقان سورى به پا كرد و همهجا را از براى آن سور ، روشن بساخت .
پس كسى را بفرستاد و بهرام پهلوان را به نزد خود بخواند . چون بهرام بيآمد ، خاقان او را بر تخت سيمين بنشاند . خاتون كه از پس پرده آواى او را بشنيد ، تيز بيآمد و بهرام پهلوان را بديد . پس او را فراوان بستود و بر او آفرين بكرد و گفت : سرزمين ترك و چين از براى تو آباد بادا . اينك از شهريار آرزويى دارم كه بر آن توانا است .
بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : فرمان از آن تو است . پس خاتون گفت : بدان كه در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 647
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٧