مىپرداخت و از جنگ بيآسوده بود . در آن هنگام در كوه چين ، دد و دام بيشمارى بود . در ميان آنها جانور ددى بود كه تنش از يك اسپ نيز بزرگتر بود و دو گيسوى سياه همچون ريسمانى بر سر داشت . تنش زرد و گوش و دهانش سياه بود و هيچگاه بجز در گرمگاه « 1 » ديده نمىشد . دو چنگش بسان چنگ شير بود و خروشش از ابر نيز مىگذشت . او را شير كپّى مىخواندند و همهء مردم آن سرزمين از رنج او درمانده بودند . سوار و پياده را به دَم خود مىكشانيد و از براى او روزگار دليران ، دژم گشته بود . در آن هنگام خاتون چين دخترى همچون ماه داشت اگر ماه دو زلف سياه داشته باشد . لبان خندانش به سرخى بيچاده و بينيش همچون ميخ درم و چشمان نرگسش ، دژم بود . اگر آفتاب نيز بر سر آن دختر مىتابيد ، پدر و مادرش لرزان مىشدند . روزى آن دختر به دشت بيآمد و گِرد آن مرغزاران بگشت . خاقان نيز از براى شكار به دشت ديگرى از آن مرغزار رفته بود . خاتون هم با رهنمونى در كاخ به سگالش نشسته بود . دخترش به همراه دختران ديگر و مِى و ميگسار برفت تا به آن مرغزار رسيد . ناگهان چون آن شير كپّى ، دختر را از كوه بديد ، فرود آمد و او را به دم دركشيد . در يك دم آن دختر ديگر از گيتى ناپديد شد و بدين سان روزگار آن خوبچهره بسر آمد . خاقان كه از اين كار آگه شد ، روى خود را سياه كرد و مادرش نيز موى از سر بِكَند . از درد او پيوسته گريان گشتند و گويى بر آتش تيز بريان شدند . همواره به جستجوى چارهاى بودند تا چين از سختى آن اژدها رهايى يابد . در آن هنگام كه بهرام با مقاتوره بجنگيد و بدانسان از آن مرد جنگاور گَرد برآورد ، خاتون به ديدار او برفت و ديگر به همگان از كردار او سخن مىگفت . روزى خاتون ، بهرام را به همراه سد ايرانى نامور ديگر سوار بر اسپ بديد . پيادگان فراوانى در پيش بهرام بودند و خود بهرام به همراه رهنمونى مىراند . خاتون پرسيد كه : آيا اين مرد كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 646
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٦
هامش
( 1 ) - گرمگاه به معناى ظهر است كه روز گرم مىشود .