بهرام كه چنين شنيد ، در جنگ ، تيز شد و با تيغى هندى در دست بيآمد و آن را به مقاتوره داد و گفت : اين يادگارى براى تو باشد . پس آن را در نزد خود نگاه بدار و ببين كه تو را كِى به كار خواهد آمد ؟ آنگاه مقاتوره از پيش خاقان برفت و به سوى خرگاه خويش شتافت .
كشته شدن مقاتوره به دست بهرام چوبينه
چون شب دامان تيرهء خود را بكشيد و سپيده از كوه سياه سر برآورد ، مقاتوره جامهء جنگ بپوشيد و با تيغى توزى در دست بيآمد . بهرام كه چنين بشنيد ، يك اسپ بالا و جوشن خسروانى بخواست . سپس جايى را برگزيدند كه هرگز پلنگ نيز بر آن زمين سخت و بىآب چنگ ننهاده بود . خاقان كه از اين كار آگه شد ، بر اسپ سوار گشت و تركان خاقان پرست نيز به همراه او بدانجا برفتند تا ببينند كه روزگار كداميك از آن دو شير دمان ، زودتر بسر خواهد آمد .
چون مقاتوره به دشت نبرد درآمد ، گَرد را از آن دشت تا به ابر برآورد . پس با آواى بلند به بهرام گردنكش گفت : اكنون از مردانگى ، چه در ياد دارى ؟ اينك آيا تو مىخواهى به اين جنگ پيش دستى كنى يا من كه تُركى شيردل و خاقان پرست هستم چنين كنم ؟ بهرام به دو گفت : تو پيش دستى كن . چرا كه اين تو بودى كه اين سخن را پِى افكندى . پس مقاتوره ، گيهاندار را ياد بكرد و دو گوشهء كمان را به زه نهاد و با شادى زه و تير را در دست بگرفت . آنگاه شست بگشود و تيرى بر كمرگاه بهرام بزد .
ليك زره آهنين بهرام از آن تير آهنين آبدار سوراخ نشد . بهرام چندى در آنجا بود ، تا اين كه مقاتوره ديگر از جنگ سير گشت و با خود پنداشت كه ديگر بهرام تباه شد .
پس خروشيد و از آن رزمگاه بازگشت .
در همان هنگام بهرام به دو گفت : اى رزمجوى ، مرا نكشتهاى . پس به سوى خرگاه مرو . تو سخنت را گفتى . پس بمان و پاسخش را بشنو . آنگاه اگر پس از اين كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 644
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٤