كسى كه از ما جنگاورتر و به هنگام سختى ، پايدارتر باشد ، چون فزون بخواهد و آز بورزد ، از او باز نمىداريم . اكنون او از ما اين چنين فزون مىخواهد و ما نيز با دينار دادن ، او را افسون مىكنيم . ليك هر گاه كه دينار را از او بازدارم ، سپاهيان بر من مىجوشند و روزگار روشنم از براى سپاه ، سياه مىگردد . بهرام با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى سر انجمن ، بدان كه اين خود تو بودى كه او را اين چنين بر خويشتن چيره ساختى . ليك چون شاهى بيدار و پهلوان باشد ، ديگر نبايد گيتى را به كهتر سپرد . اينك آيا شايسته مىدانى كه تو را از او رها سازم يا اين كه از او آزرم مىدارى ؟ خاقان به دو گفت : فرمان از آن توست و هرچه مىخواهى بكن . بدان كه اگر بتوانى مرا از او رها سازى ، ديگر همهء اين گفتگوى را بسر آورده باشى . بهرام گفت : اكنون چون پگاه ، مقاتوره از براى دينار خواهى به پيش تو آيد ، ديگر مخند و هيچ بر او چشم مگشاى . هيچ پاسخى نيز بجز با خشم به او مده .
آن شب بگذشت و بامداد فردا مقاتوره از براى دينار خواهى بيآمد . ليك خاقان هيچ به او ننگريست و گفتار آن تُرك جنگاور را نيز نشنيد . مقاتوره كه چنين ديد ، از كار خاقان خشمگين گشت و برآشفت و چشم بگشود و به خاقان گفت : اى نامدار ، چرا امروز در پيش تو خوار گشتم ؟ همانا كه اين مهتر پارسى كه به همراه سى يار خود به اين سرزمين آمده ، مىكوشد تا سر تو را از داد بپيچاند و مىخواهد سپاهت را بر باد دهد . بهرام [ كه در آنجا بود ، ] به مقاتوره گفت : اى جنگجوى ، چرا اين چنين به اين گفتگو ، تيز گشتى ؟ بدان كه چون خاقان از من فرمان ببرد و خِرد را از پيمانم نپيچاند ، ديگر نمىگذارم كه تو هر بامداد بيآيى و با تن آسانى خود ، گنج او را بر باد بدهى . تو چنين بپندار كه همچون سيسد سوار نيز باشى و در رزم ، شيرشكار باشى ، ليك باز هم به اين نمىارزد كه هر بامداد خروارى دينار از شاه بخواهى . مقاتوره كه گفتار بهرام را بشنيد ، سرش از آزار او پر از كين گشت و با خشم و تندى دست بيازيد و تير خدنگى از تركش بيرون آورد و به بهرام گفت : بدان كه نشان من در جنگ ، اين است . پس چون فردا به اين بارگاه بيآيى ، خود را از برابر پيكان ما نگاهدار باش .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 643
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٣