من با درنگ . تا ببينيم كه از كردارهايمان چه مىيابيم ؟ روانت را يزدان دارنده روشن كناد و خِرد را در پيش جان تو همچون جوش بكناد . از داور كردگار و آن پروردگار پاك و روزىده مىخواهم كه همهء گناهانت را ببخشايد و گاه تيرهات را درخشان سازد .
داستان بهرام چوبينه با خاقان چين
اكنون از آن داستانهاى ديرينه ، سخنان بهرام چوبينه را بگوى . چون او به نزد آن سران و بزرگان در سرزمين تركان رسيد ، ده هزار تن از پهلوانان بيدار دل و سواران برگزيده به پيشواز او برفتند . پسر و برادر خاقان نيز در پيش بودند و يك موبد رهنمون هم با هر يك از ايشان بود . چون بهرام به پيش تخت خاقان رسيد ، بر او آفرين كرد و او را نماز برد . خاقان كه او را بديد ، بر پاى جست و او را ببوسيد و رويش را بسترد . سپس بسيار از رنج آن راه و از رنج پيكار با شاه و سپاهيانش از او بپرسيد . از ايزدگشسپ و يلان سينه و ديگر پهلوانان پُر كينه نيز بپرسيد . چون بهرام بر تخت سيمين بنشست ، با آشنايى دست خاقان را در دست گرفت و به دو گفت : اى مهتر باآفرين ، اى سپهدار و سالار ترك و چين ، تو خود مىدانى كه هيچكس از خسرو - آن شهريار گيتى - در نهان نيز بىترس نيست و به همگان رنج مىرساند .
اينك اگر مرا در اينجا مىپذيرى و در هر نيك و بد يار من مىشوى ، من نيز در اين سرزمين با ارزش ، يار تو هستم و در هر نيك و بدى ، دستيارت مىباشم . ليك اگر تو را هيچ رنجى از من مىرسد ، از اينجا مىگذرم و همهجا را به زير پاى مىگذارم و اگر با من بر اين كار همداستان باشى ، از اينجا به سوى هندوستان مىروم .
خاقان كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرفراز ، هرگز تو را به چنين روزى نياز نيآيد .
بدان كه من تو را همچون خويشاوند خود نگاه خواهم داشت . خويشاوند هم كه نه ، تو را از فرزند خويش نيز برتر خواهم داشت . مردم اين سرزمين نيز همگى ، چه كهتر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 641
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤١