تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
از براى آن بنالد ، آن ستمكار هيچ بجز دار نخواهد يافت و در سراى ديگر نيز رنج آتش بهرهء او خواهد شد . شمايان همگى بر گنج خود كه با رنج گرد آورده‌ايد ، پادشاه هستيد . پس هر كه چيزى دارد ، بخرد و بدهد و كسانى هم كه ندارند ، از ما بخواهند . در هر شارستانى گنجى از ما هست كه يا با رنج نياكانمان گرد آمده و يا از رنج خود ماست . به گنجور گفته‌ايم تا به هر كسى كه چيزى ندارد ، پوشش و خوراك بدهد . هر كه خوراكى نمىيابد ، هر بامداد سه من مِى از گنجور شاه بگيرد ، به اين پيمان كه بر شاه آفرين بخواند و بكوشد كه زمين را آباد بدارد . همانا كه پادشاهى كه بدين سان باشد ، از دانشمند ناپارسا بهتر است . زارى فردوسى از مردن فرزند خويش اكنون كه ديگر ساليان زندگانى من از شست و پنج بگذشت ، نيكو نباشد كه به سوى گنج دست بيازم . باشد كه از پند خودم بهره بگيرم و از مرگ فرزندم بيانديشم . اگر چه گاه رفتن من بود ، ليك آن جوان برفت و اينك من از درد او همچون تنى بىروان گشته‌ام . مىشتابم تا مگر او را بيابم و چون بيابم ، با سرزنش بستايم و بگويم كه گاه رفتن من بود . پس تو چرا بىكام من برفتى و آرامش مرا ببردى ؟ تو كه در بديها يار من بودى ، چرا از اين همراه پير خود جدا گشتى ؟ شايد كه همراهان جوانى يافتى كه اين چنين تيز از پيش من بشتافتى ؟ چون سال آن جوان به سى و هفت رسيد ، گيتى را بر آرزوى خود نيافت و درگذشت . همواره با من تند بود و برآشفت و به من پشت كرد . او برفت و اندوه و رنج او در اينجا بماند و دل و ديدهء مرا در خون بنشاند . اكنون او ديگر به سوى روشنايى رسيد و مىخواهد جايگزين پدرش گردد . اين چنين روزگار درازى بگذشت و ديگر هيچيك از آن همراهان باز نگشتند . همانا كه او چشم به من دوخته و از دير آمدنم خشمگين است . ساليان زندگانى من شست و پنج است و از آن او سى و هفت بود . ليك هيچ از اين پير نپرسيد و به تنهايى برفت . او شتابان بود و