پس چرا سخنى خام مىگويى ؟ اينك تو سر بندوى را در كنار خود بگير و هيچ گفتار نادلپذيرى مگوى . بدان كه اگر بندوى از براى كيش خود ، سخنى به زشتى گويد ، پس تو از بىخرد ، هوشمندى مجوى . آن همه رنج و كردار قيصر را بر باد مده و مبادا كه چون دير شود ، اين پندهاى مرا به ياد آورى . از سوى ديگر ، خسرو نيز در همان هنگام پيام داد كه : من بندوى را به چيزى نمىشمارم . من از براى خون پدرم ، جگر خسته هستم و از براى آن سوگ ، كمر بر ميان بستهام . دل من يك سره پر از كين او است و زبانم پر از رنج و نفرين او مىباشد . مريم كه چنين شنيد ، ديگر همچون باد به پيش نياتوس آمد و آن سخنان را براى او ياد بكرد . نياتوس كه گفتار مريم را پسنديد ، پندهايش را بپذيرفت . پس چون بندوى را ديد ، بر پاى خاست و يك اسپ بالا از گنجور بخواست . سپس از او بپرسيد و بخنديد و بر او بشار كرد . آنگاه هر دو به پيش شهريار ايران برفتند . چون خسرو نياتوس را بديد ، گفت : همانا كه دل مرد زفت ، نيكى نمىجويد . بندوى نيز هرگز بجز شور و جنگ نجسته است . پس تو گيتى را بر ما تاريك و تنگ مگردان « 1 » . بازگشتن نياتوس و روميان از ايران نزد قيصر روم آنگاه شاه ايران به خرّاد برزين بفرمود كه : جايى براى گذشتن سپاهيان بساز و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 637
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٧
هامش
( 1 ) - يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 209 .