هستى . اين تو بودى كه آن بنده را پيروز ساختى و آن افكندگان را بكشتى . آنگاه قيصر دينار فراوان و خروارها خوردنى به تهيدستان بداد . سپس پاسخ آن نامه را - كه بسان درختى در باغ بهشت بود - بنوشت . در آغاز نامه از گيهاندار ياد بكرد . آن خداوند پيروزى و فرّ و داد ، خداوند ماه و هور ، خداوند روز و زور . پس از آن گفت :
تو نيز بزرگى و نيك اخترى را از او بشناس و تا زنده هستى از او سپاسگزار باش . هرگز در گيتى ، چه آشكار و چه نهان ، هيچ بجز داد و خوبى مكن . آنگاه قيصر تاجى را كه از قيصران به يادگار داشت تا ببيند كه چه هنگامى به كار او مىآيد ، به همراه يك گردنبند خسروانى و دو گوشواره و شست جامهء زرنگار و سى بار شتر از دينار و مرواريد خوشاب و ياكند بسيار و يك گبر سبز زربافت - كه تارهايى از گوهر بر آن بافته شده بود - و چليپايى گوهرنگار و يك تخت پر از گوهرهاى شاهوار براى خسرو بفرستاد . چهار تن از آن فرزانگان رومى نيز با آن پيشكش و بشارها روان شدند .
چون از آن كار و از آمدن آن فرزانگان با آن فرّهى به خسرو آگهى رسد ، خسرو هزار سوار گرانمايه را به پيشواز ايشان بفرستاد . آن بزرگان همگى با آن پيشكشهاى نو به نزديك خسرو آمدند . چون خسرو به آنها نگاه كرد و نامه را بخواند ، از ديدن آن همه خواسته در شگفتى بماند . سپس به دستور خود گفت : آن جامهء رومى گوهرنگار ، جامهء جاثليقان است و بر آيين دهگانان پر مايه نمىباشد . چون نشان چليپا بر روى جامهء ما باشد ، نشست ما بر تخت به آيين ترسايان خواهد بود . اينك اگر اين جامه را نپوشم ، قيصر آزرده مىگردد و چيز ديگرى مىپندارد . اگر هم بپوشم ، همهء اين نامداران خواهند گفت كه اين شهريار از براى چيز و خواسته ترسا گشته است ، زيرا كه چليپا بيآويخته است . ليك آن راهنماى به خسرو گفت : اى شاه ، بدان كه كيش آدمى به پوشش او برپاى نيست . تو اگر چه خويشاوند قيصر هستى ، ولى بر كيش زردشت پيامبر مىباشى . شهريار كه چنين شنيد ، آن جامه را بپوشيد و آن تاج گوهرنگار را نيز بيآويخت . پس همه گونه مردم ، از رومى و ايرانى ، بدانجا برفتند . هر كسى كه خِرد داشت و آن جامه را بديد ، بدانست كه خسرو به خواست
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 634
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٤