آن رو كه زره پوشيده بود ، بر تنش نگذشت . پيكان آن نيزه به دو نيم شد و دل بهرام گمراه پر از بيم گشت . چون آن نيزه شكست ، شاه برآشفته شد و تيغى بر كلاهخود بهرام كينهخواه بزد . آن تيغ يك سره در هم شكست و به آن كلاهخود گير كرد « 1 » . هر كسى كه آن كار را بديد و آواى آن آهن را بشنيد ، بر او آفرين بخواند . آنگاه آن گرانمايگان از پشت سر بيآمدند و چنان سپاهى را بر هم بزدند . بندوى به نزديك شاه خراميد و به دو گفت : اى كه تاجت از چرخ ماه نيز برتر است ، بدان كه اين سپاه همچون مور و ملخ است كه همهء بيابان و ريگ و زمين سخت را پوشانده است . پس اين چنين با خيرهسرى خون ريختن و آويختن شاه با بنده ، و الا نباشد . اينك هر كسى از ما كه از ايشان زينهار بخواهيم ، بهتر از آن است كه در اين كارزار ، كشته و يا زخمى شويم . خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : بدانيد كه هر كسى كه گناهكار گردد و سر بپيچد ، من بر او كينهخواه نخواهم بود . شمايان همگى يك سره در زينهار من هستيد و همچون گوشوار تاج من مىباشيد . در همان هنگام ، شب از كوه تيره سر برآورد و هر دو سپاه بازگشتند . فرياد پاسبان و بانگ زنگ برآمد و چندان از سپاهيان نخفتند . پس بندوى به ميان دو سپاه شتافت و دلاور خوشآواز و جارچى گويايى را از ميان سپاه برگزيد و بفرمود تا بر اسپ سوار گردد و كمر به آواز دادن ببندد و در ميان سپاهيان بخروشد . آن مرد نيز خروشيد كه : اى بندگان گناهكار و بختجوى ، بدانيد كه هر كسى از شمايان كه گناهكارتر و در اين جنگ ، نامبردارتر باشد ، شاه گيتى هر گناهى را كه او در آشكار و نهان بكرده ، به يزدان ببخشيد . چون اين خروش در شب تيره برخاست ، همگى به آن آواز ، گوش سپردند . پس همهء نامداران سپاه بهرام كمر به رفتن ببستند . آنگاه كه خورشيد گيتىفروز از كوه سر برآورد و زمين را با پارچهء ابريشمين سپيد خود بيآراست ، ديگر همهء آن دشت پر از خرگاههاى بىسپاهى بود . بهرام از آن كارى كه در آن شب رخ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 629
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٩
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 733 .