گرز به جنگ آن چوبينهء بدنشان مىروم و شمايان نيز با آن سركشان رزم بيآوريد .
شما چهارده يار هستيد و ايشان سه تن هستند . پس هرگز مباد كه شكست بخوريم .
از سوى ديگر ، نياتوس به همراه آن سپاهيان رومى ، ميان ببستند و از آن رزمگاه به سوى كوهى رفتند كه از آنجا مىتوانستند هر دو گروه را ببينند . همه مىگفتند : چرا اين شاه پر مايهء ايران جان خود را از براى تاج مىفروشد ؟ اين همه سوار بايد بر اين دشت بمانند و او با خيرهسرى و به تنهايى به سوى كارزار برود . پس همگى از آن رو كه ديگر خسرو را كشته پنداشتند ، دست به سوى آسمان بلند كردند .
از ديگر سوى ، چون بهرام جنگى و يلان سينه و ايزدگشسپ پهلوان اسپ خود را از جاى برانگيختند ، همهء ياران خسرو از او ببُريدند و جدا شدند و همگى رمهء بهرام گرگ گشتند . تنها گستهم و بندوى و گردوى با خسرو بماندند . خسرو - آن پهلوان تاجور - كه چنين ديد ، نام يزدان را بخواند و به ناچار اسپ خود را برگرداند . ليك ايزدگشسپ از پس او بتاخت . شهريار با ديدن آن كار به گستهم گفت : روزگارم بسر آمد . ديگر اكنون كه مرا گريزان ديدند ، چرا بايد بيهوده اين رستاخيز را بپاسازند ؟ گستهم به دو گفت : آن سواران بيآمدند . اينك كه تنها شدى ، چگونه كارزار مىكنى ؟ خسرو به پشت سر خويش نگاه كرد و از ميان آن چهار تن ، بهرام را بديد كه پيش مىتازد . خسرو كه چنين ديد ، تن خود را از دشمن نگاه بداشت و برگستوان سياه اسپ را ببُريد . آن سه سوار از او بازماندند و دشمن كينهدار در پشت او بود . در همان هنگام دَهار تنگى به پيش آمد . آن سه جنگاور نيز از پس او بسان پلنگ مىتاختند .
بُن آن دهار نيز از براى كوه بسته بود . بدين گونه شاه بدور از گروه مانْد . خسرو - آن جوان فرّخ - از اسپ به زير آمد و پياده بر آن كوه بدويد . ليك چون راه را بسته ديد ، دل آن نامدار از براى آن خسته شد . نه جاى درنگ بود و نه راه گريز . بهرام نيز تيز از پس او بيآمد و به خسرو گفت : اى پر فريب ، ديگر كار تو از آن فراز ، سر در نشيب آورد . چرا اين گونه مرگ خود را بر دوش خود نهادى و به پيش من بتاختى ؟ چون كار بدانسان بر شاه تنگ شد و شمشير در پشت و سنگ در پيش او بود ، به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 626
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٦