تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

يزدان گفت : اى كردگار ، همانا كه از گردش روزگار برترى . پس در اين جاى بيچارگى ، به كيوان و تير نمىنالم و تنها تو دستگير من باش . در همان هنگام كه اين خروش از كوه برخاست ، ناگهان سروش فرّخ « 1 » با جامه‌اى سبز و اسپ سپيدى در زير از راه پديدار شد . خسرو با ديدن او دلير گشت . چون سروش نزديك شد ، دست خسرو را بگرفت . همانا كه اين كار از يزدان پاك شگفت نباشد . چون بدين گونه سروش ، خسرو را از پيش دشمنش برداشت ، او را به آسانى بيآورد و بگذاشت . خسرو كه چنين ديد ، چندى گريست و گفت : نامت چيست ؟ فرشته به دو گفت : نام من سروش است . پس اينك كه زينهار بيافتى ، ديگر مخروش . بدان كه از اين پس تو در گيتى پادشاه خواهى شد . پس همواره بايد پارسا باشى . سروش ، اين بگفت و ناگهان ناپديد گشت . براستى كه هيچكس چنين شگفتىاى در گيتى نديد . بهرام چوبينه كه چنين ديد ، خيره بماند و پروردگار گيهان آفرين را فراوان بخواند و گفت : تا هنگامى كه جنگ با مردمان باشد ، هرگز مباد كه مردانگيم كم شود . ليك اكنون ديگر كار چنان شد كه جنگ من با پَرى است . پس همانا كه بايد بر اين بخت تيره گريست . پس بهرام كه از آن كارها پشيمان گشته بود ، پر از درد از آنجا برفت « 2 » . از سوى ديگر ، نياتوس بر آن كوهسار ، پيوسته از يزدان دادگر زينهار مىخواست . مريم نيز از اندوه همسرش ، رخسارش را خراشيد . سپاهيان بر دشت و مرغزار بودند و دل روميان از آن كار پر از درد و داغ بود . چون نياتوس روى خسرو را نديد ، كجاوهء زرّين را به كنارى كشانيد و به مريم گفت : در اينجا بنشين ، زيرا مىترسم كه شاه ايران زمين درگذشته باشد . ليك در همان هنگام خسرو از آن سوى كوه ، بدور از گروه از راه بيآمد . سپاهيان نامور كه چنين ديدند ، همگى شاد شدند و دل مريم از درد او آزاد گشت . چون خسرو به نزديك مريم رسيد ، آن شگفتىاى را كه برايش پيش آمد

هامش
( 1 ) - مراد فرشته است .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 375 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 733 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1085 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 627 | حكيم أبو القاسم الفردوسي