تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١

درد و خون در پيش مىراند . چون دهانشان از تشنگى خشك شد ، به خانهء پير زنى در آن دِه بيآمدند و با زبانى چرب از آن پير زن آب و نان بخواستند . زن پير كه گفتار ايشان را بشنيد ، گربالى « 1 » كهنه پيش آورد و مَشك پاره پاره‌اى را بر روى زمين بگسترد و نان كشكين را در آن گربال نهاد و به روى آن مَشك پاره بگذاشت . سپس يلان سينه برسم را به دست بهرام داد . ديگر از آن همه اندوه ، باژ به ياد او نيآمد . چون نان كشكين را بخوردند ، مِى بخواستند و زبانها را به زمزمه بيآراستند . زن پير كه چنين ديد ، به بهرام گفت : اگر آرزوى مِى دارى ، مِى دارم و كدوى كهنه‌اى نيز در اينجا هست . اينك سر آن را كه نو بود ، بريدم و از آن جامى بساختم . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : چون مِى باشد ، ديگر چه جامى از اين نيكوتر خواهد بود ؟ زن پير برفت و مِى و جام را بيآورد . بهرام از آن جام شادكام شد و جامى پر بر دست پير زن نهاد تا آن پير زن نيز شاد بشود . آنگاه به دو گفت : اى مادر فرهمند ، تو از كار گيتى چه آگهىاى دارى ؟ پير زن گفت : چندان سخن شنيده‌ام كه مغزم از شنيدن آنها كهن گشت . امروز كسان بسيارى از شهر آمده‌اند و همه تنها از جنگ چوبينه سخن مىگويند و بس . مىگويند كه سپاهيان او به شاه پيوستند و خود بهرام سپهبد به همراه سپاهى گريزان شد . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى زن پاك ، برگوى كه آيا تو مىپندارى كه بهرام در اين كار بر خِرد بود يا اين كه كام خود را بر خِرد برگزيد ؟ پير زن به دو گفت : اى مرد نامدار ، چرا ديو چشم تو را خيره كرد ؟ آيا نمىدانى كه چون بهرام پسر گشسپ چون با پسر هرمزد بجنگيد ، هر خردمندى بر او بخندد و ديگر هيچكس او را از گردنكشان نشمارد ؟ بهرام با شنيدن اين سخن به دو گفت : از براى همين است كه او آرزو كرد كه مِى را از كدو و نان جو را بر اين گربال كهنه بخورد « 2 » . آنگاه چون شب فرا رسيد ، بهرام جوشن خود را در زير خود نهاد و جامه را به روى

هامش
( 1 ) - غربالى .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 379 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 334 - 333 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 124 - 123 .