كشيد و در آن جاى تيره بخفت . ليك او را خواب و آرامى نيآمد .
چون خورشيد راز خود را بر چرخ آسمان بگشود و روز فرا رسيد ، بهرام سپهدار جنگى تبيره بزد و سپاهيان گرانمايهاى را كه به همراه داشت ، براند . بر سر راهش نِيستانى بود كه مردم بسيارى در آن سرگرم درو كردن نِى بودند . چون ايشان بهرام را با آن سپاه نيرومند و خودكامه بديدند ، به بهرام گفتند : جاويد باشى . چرا از راه اين نِيستان بيآمدى ؟ بدان كه سپاهيان فراوانى در پيش هستند و همگى چنگهاى خود به خون شستهاند . بهرام كه چنين شنيد ، گفت : اين سپاهيان ، هيچ بجز سپاه شهريار نيستند . شنيدم كه چون ما از سراپردهء خود آهنگ رفتن كرديم ، شاه ، نستوه را برگزيد و سپاه انبوهى را به دو بداد تا شتابان از پس ما بيآيد . اينك چون او را ببينم ، روزگارش را بسر خواهم آورد . همگى دوال اسپ خود را بكشيد و به گرداگرد اينجا سپاه برانيد . سواران بهرام كه چنين شنيدند ، زود دوال اسپان خود را بركشيدند و شمشيرهاى هندى در چنگ گرفتند و همهء آن نِيستان را به آتش كشيدند و آن سپاه را بر هم زدند . سراسر آن نِيستان افروخته گشت و سپاهيان [ خسرو ] كشته و سوخته شدند . چون بهرام پهلوان ، نستوه را بديد ، سوار بر آن اسپ تيزتك خود بشتافت و او را با خَم كمند خويش از اسپ برداشت . سپس دست بىمايهء او را با بند ببستند .
نستوه با ديدن اين كار ، پيوسته از او زينهار مىخواست و مىگفت : اى شهريار نامور ، چرا مىخواهى خون مرا بريزى ؟ بر اين بخت وارونهء من بخشايش آور . مرا مكُش تا دوان در پيش تو بيآيم و همچون درويش زارى براى تو باشم . بهرام به دو گفت : من نمىخواهم كه مردى همچون تو در دشت نبرد بيابم . اينك سرت را نمىبُرم ، زيرا مرا ننگ مىآيد كه سوارى بسان تو به جنگ من بيآيد . چون از دست من رهايى يا بى ، برو و هرچه از من ديدى ، به خسرو بگوى . نستوه كه چنين شنيد ، روى زمين را ببوسيد و بسيار آفرين بكرد . آنگاه بهرام به همراه آن دليران فرخندهپِى از آن بيشه به رى رفت و چندى در آنجا بود و بيآسود و سپس از آنجا به نزديك خاقان شتافت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 632
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٢