داده بود . آگاه نبود . هيچكس را بجز ياران ويژهء بهرام در آن خرگاهها نديدند . چون بهرام از آن كار سپاه آگه شد ، بيآمد و از پيش آن خرگاهها بگذشت و به يارانش گفت : اكنون ديگر گريز بهتر از اين آرامش با رستاخيز است . پس سه هزار شتر كفك افكن و پايدار از ساربان بخواست و همهء چيزهايى را كه از آن گنج ، بردنى بود ، همچون پوشيدنى و گستردنى و زرّينه و سيمينه و تخت پيلسته و دستبند و گردنبند زرّين و تاج بار كردند و خود بهرام نيز سوار گشت و كمر به بازگشتن ببست « 1 » . گريختن بهرام چوبينه از پيش خسرو و رسيدن نزد خاقان چين چون خورشيد روشن تخت خود را بر آسمان بيآراست و روز فرا رسيد ، نگاهبان سپاه از پيش شاه ايران به آن دشت آمد . ليك هيچكس را در آن سراپردهها نديد . همهء تاژها بر پا بودند و كسى پديدار نبود . نگاهبان بيآمد و اين سخن را به شاه بگفت . دل شاه ايران از رفتن آن رزمخواه تنگ شد . پس سه هزار سوار زرهدار و برگستوانور را از ميان سپاهيان برگزيد و به نستوه نيز بفرمود تا بر اسپ سوار گردد و كمر پهلوانى را به تاختن ببندد . نستوه - كه همآورد بهرام در روز نبرد نبود - با دلى پر از درد براند . از سوى ديگر ، بهرام چوبينه هراسان مىراند و آن سيم و زر را با خود مىبرد . يلان سينه و ايزدگشسپ پهلوان نيز در سوى ديگر سپاه اسپ مىراندند . آن سپاه را از بيراهه مىراندند و در بارهء شاهان سخن مىگفتند . در همان هنگام دهى بيچاره از دور پديدار شد كه سزاوار مهتران نبود . بهرام كه ديگر پشيمان گشته بود ، با دلى پر از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 630
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٠
هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 378 - 377 .