تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
چهارده مرد بدين سان برگزيد ، از ميان سپاه به كنارى خراميد . آنگاه خسرو به آن مهتران گفت : اى سرفرازان و فرمانبران ، همگى يزدان را پشتيبان خود بدانيد و دل خود را شاد و خندان بسازيد . بدانيد كه هيچ بجز خواست يزدان نخواهد شد و روزگار همواره چنين بوده است . اگر در رزم كشته شويم ، بهتر از آن است كه بنده‌اى بر ما مهتر گردد . بايد به هنگام جنگ ، نگاهدار من باشيد و به گاه جنبش ، درنگ نسازيد . همه با شنيدن اين سخنان ، همزبان آفرين بكردند و خسرو را شهريار زمين بخواندند و پيمان ببستند كه هيچيك از ايشان در اين روزگار از شهريار برنگردد . چون خسرو سپهدار اين سخن را بشنيد ، آرامش يافت و از اين كه كهتران با او همداستان بودند ، او را خوش آمد . پس سپاهيان را به بهرام فرّخ سپرد و خودش با آن چهارده مرد پهلوان برفت . در همان هنگام از ديده‌گاه خروشى برآمد و به بهرام چوبينه گفتند : بدان كه سپاهى بيآمد . بهرام بيدار دل با شنيدن آن ، با كمندى به فتراك و تيغى در دست بر اسپ سوار گشت . چون آن مايه مردم را از بالا بديد ، تنى چند از جنگاوران را برگزيد و به يلان سينه گفت : همانا كه اين بدنژاد در اين جنگ ، داد مردانگى را بداد . مىدانم كه كسى جز او نيست . چرا كه هيچكس را بجز او ياراى خراميدن بر اين دشت كين نيست . با اين مردمان اندك كه به جنگ آمده ، همانا كه به پيش كام نهنگ بيآمده است . بيش از بيست مرد سرافراز به همراه او نيست و نمىدانم كه ايشان كيستند ؟ آنگاه بهرام به ايزدگشسپ و يلان سينه گفت : بدانيد كه مردان ، مردانگى خود را نهان نمىسازند . اينك تنها چهار تن از ما در برابر آن بيست تن بس باشيم و اگر در اين كار پيروز نگرديم ، همانا كه ناكس هستيم . نبايد كه بيشتر از چهار تن باشيم ، چرا كه بخت با من بيش از خسرو ، يار است . آنگاه بهرام سپاهيان خود را به مردى به نام جان فروز داد و خودش به همراه سه مرد بيدار به پيش رفت . چون خسرو ، بهرام را در آن راه بديد ، به ايرانيان گفت : بدانيد كه سپاهى بيآمد . ليك اكنون هيچ دل خود را تنگ مداريد ، زيرا روزگار پايدارى من فرا رسيد . من با اين