كشتن دهى . شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى ديوفشى كه اين چنين از بندگى سر خود را برتر آوردهاى ، چنين نامهاى كه از آن در برابر اين گردنكشان سخن مىگويى ، كجا بوده است ؟ در همان هنگام خسرو گرانمايه به شاپور گفت : بدان كه تو و ديگر نامداران اين انجمن از براى آن نامه از من پاداش خواهيد يافت . پس هر گاه كه هنگام آن رسيد ، در بارهء آن نامه با تو سخن خواهم راند و تو را از انديشهء بد خواهم شست .
بهرام كه آن آواى خسرو را بشنيد ، ديگر از آن جادويى كه خسرو بكرده بود ، آگاه شد . پس ، از براى آن كار برآشفت و او را از آن ننگ آمد و چون بدانسان خشمگين شد ، آهنگ جنگ كرد . بهرام ناراستكار به تنهايى سوار بر پيل به سوى دل سپاه خسرو شتافت .
چون خسرو چنان ديد ، به انديان گفت : اى نرّه شير ژيان ، بر آن پيل همچون ابر بهارى از كمان خود تير بباريد . پس همهء بهروزان ايرانى كمانهاى خود را به زه نهادند .
سنسور آن پيل از پيكانهاى تيرهاى ايشان زخمهاى بسيارى برداشت . در همان هنگام بهرام چوبينه يك اسپ بالا و يك كلاهخود خسروانى بخواست . ليك باز هم بر آن اسپ بهرام گردنفراز تيرباران بكردند . بهرام پرخاشخر كه چنين ديد ، از اسپ پياده شد و دامان زره خود را به كمر بزد و سپر را بر سر آورد و با شمشير تيز خود از آن جنگيان رستاخيزى برآورد . پيادگان با ديدن اين كار ، از پيش بهرام بگريختند و كمانهاى چاچى خود را بر روى زمين بريختند . باز سپاهيان بهرام اسپ ديگرى ببردند و بهرام سپهبد شتابان بر روى آن بنشست و خروشان تا دل سپاه - كه شاه و سپاهيانش در آنجا بودند - بتاخت . بدين سان همهء آن دل سپاه را از هم بدريد و درفش شاه ايران ناپديد شد . سپس از آنجا به سوى راست سپاه براند كه بنهء سپاهيان در پشت آن سپاه بود . گردوى كه مردى دلير بود ، نگاهبان آن سو بود . چون برادر روى برادرش را بديد ، كمان را به زه كرد و دركشيد . آن دو خونى چنان بر هم بيآويختند كه گويى با يكديگر برآميخته گشتند . بدين گونه زمان درازى بگذشت و يكى از ديگرى دست برنداشت . بهرام به گردوى گفت : اى بىپدر ، آيا به خون برادرت كمر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 623
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٣