تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
پولادينشان را همچون موم بشمار . سپس شهريار ايران به سرگس گفت : تو فردا جنگاوران را به كارزار مبر و بيآساى تا من سپاهيان را به كينه‌خواهى آن ايرانيان بيآورم . آنگاه خسرو به ايرانيان سپاه خود گفت : فردا شمايان بايد بىدرنگ به جنگ برويد . همگى با شنيدن اين سخن گفتند : اين چنين مىكنيم و كوه و بيابان را پر از خون مىسازيم . جنگ پهلوانان خسرو با بهرام چوبينه چون درفش سپيد خورشيد از دريا سر برآورد و ستاره از تيرگى نااميد شد و روز فرا رسيد ، تبيره زنان با پيل و كارناى از دو سراپرده برفتند و خروش ناى و نفير و كوس از كوههء پيل برخاست . گويى همهء دشت و مرغزار از جاى مىجنبيد و روى خورشيد به سياهى پَر زاغ گشته بود . چون ايرانيان همگى با نيزه و تيغ هندى در دست ، رده بركشيدند ، ديگر گويى زمين يك سره از جوشن بود و ستاره از نوك سرنيزه‌ها روشنى مىگرفت . چون خسرو آن دل سپاه را بيآراست ، همهء سپاهيان دل گرفتند . گردوى - كه پهلوان و دلير بود - فرماندهء سوى راست سپاه او بود . در سوى چپ او نيز نامدار ارمنى با جوشن و تيغ اهريمنى جاى داشت . جنگاورانى همچون شاپور و انديان نيز كمر خود را تنگ به آن جنگ بسته بودند . گستهم در كنار شاه بود تا او را از دشمن نگاه بدارد . در همان هنگام چون بهرام پهلوان ديگر آن روميان را در سپاه خسرو نديد ، درنگ بكرد و خاموشى برگزيد . پس بفرمود تا كوس را بر پشت پيل ببستند و ديگر روى گيتى به رنگ نيل درآمد . با نشستن بهرام چوبينه بر پشت پيل سپيد ، ديگر همآوردش از بخت خود نااميد شد . بهرام آن پيل را تا سوى راست سپاه براند و به شاپور گفت : اى بد بدتن ، مگر در آن نامه با من پيمان نبسته بودى كه در اين دشت خون به پيش من بيآيى ؟ بدان كه آيين آزادگان چنين نباشد كه تن خود را به رايگان به