خروشى بپاخاست كه گويى زمين بسان سپهر گردان گشت و يا اين كه روى خورشيد از آن همه تيغ ، تيره شد . سوى راست و چپ سپاهيان را بيآراستند و سراسر زمين همچون كوهى از آهن گشت . از آواى اسپان و بانگ سپاهيان بيابان نيز بر كوه راه مىجست . چون بهرام جنگاور به آن كار نگاه كرد ، دشنهء آبگونى بيرون كشيد و به تنهايى به گِرد سپاهيان بگشت تا سوى راست و چپ سپاه را نگاه بدارد . آنگاه به يلان سينه گفت : تو در دل سپاه و به پيش روى ايشان باش . چرا كه امروز من جنگاور اين سپاه هستم و به گاه گريز ايشان نيز من پايدار خواهم بود .
از ديگر سوى ، چون خسرو به آن رزمگاه نگاه كرد ، همهجا را سياه از سپاهيان بديد ، رخسار خورشيد تابان به سياهى كام شير شده بود و گويى از ابر ، تير مىباريد .
نياتوس و بندوى و گستهم و شاه از پيش آن رزمگاه به بالاى كوه دوك برفتند و بدين سان آن سران از فراز آن كوه به سپاهيان فرمانبر خود چشم بدوختند . شاه از بالاى آن كوه ، چپ و راست و دل و كنارهء سپاه را مىديد . چون آواى كوس از دو سوى برخاست ، همهء مردان پرخاش جوى برفتند . گويى زمين همچون كوهى از آهن گشته و آسمان بر خاك دشمن شده بود . خسرو كه كار را آنگونه يافت و بديد كه گويى آسمان بر زمين آمده است ، پيوسته به زبان پهلوى به يزدان مىگفت : همانا كه تو از همهء برتران ، برتر و پاك هستى . اى دادگر پاك ، چه كسى بجز تو مىداند كه كدام سپاه امروز از اين رزم با شادى باز خواهد گشت و بخت كداميك كندرو خواهد شد و سرنيزهاش همچون خار و خس مىگردد ؟ بدين گونه دل و جان خسرو پر از انديشه بود و گيتى در پيش چشمش به سياهى بيشه گشته بود . در همان هنگام چون كوت به مانند كوه سياهى از آهن از ميان سپاه بيرون آمد ، شتابان بيآمد و چون به آن كوه بلند نزديكتر شد . به خسرو گفت : اى سرفراز ، به سوى راست و چپ آن سپاه نگاه كن و ببين كه آيا آن بندهء ديوسازى كه با او در ايران برآويختى و چون او كامران شد ، تو از پيشش بگريختى ، در ميان بزرگان در كجا ايستاده تا من اكنون كارزار را به دو بيآموزم و او دل و زور مردان كارآزموده را ببيند . چون خسرو اين سخن را از كوت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 619
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٩