سپاه راندن بهرام چوبينه به جنگ خسرو پرويز و شكست دادن روميان را
با خواندن آن نامهها ، بهرام چوبينه آرزوى دل را به سوى خود بخواند و خِرد را از خود دور ساخت و ديگر از براى آن نامهها آهنگ رفتن كرد . ايرانيان از ديدن آن كار در شگفتى بماندند . پيران كه آن انديشهء تاريك او را بديدند ، به نزديكش رفتند و همه پيوسته مىگفتند : از اينجا مرو و بدان كه اگر به روى ، ديگر اين روزگار نو كهن خواهد شد . اگر خسرو به ايران زمين آيد ، هيچ بجز گرز و شمشير كين نخواهد ديد .
بر اين تخت شاهى پيمان شكن مشو و بدان كه اين روزگار ، تو را بيهوده مىفريبد .
ليك آن سخنان بر بهرام چوبينه كارگر نشد و بفرمود تا سپاهيان به درگاهش بروند .
پس بنه بر نهاد و سپاهيان را بر اسپ سوار كرد و كوس بزد و سپاه را از شهر براند .
بدين گونه با سپاه دلاورى از ايرانيان بتاخت تا به آذرآبادگان رسيد . دو سپاه به نزديكى هم رسيدند و راه را بر مور و پشّه نيز ببستند . آنگاه بهرام - آن مهتر كينهخواه - گفت : من مىخواهم بروم و به آن سپاهيان بنگرم و ببينم كه آيا سواران رومى و سپاهيان و پهلوانان ايشان چه كسانى هستند ؟ پس يلان سينه و ايزدگشسپ مهتر و پهلوان بر اسپ سوار گشتند و بدين سان آن گرانمايگان از براى ديدن آن سپاه روان شدند . چون سپاه را بديدند ، به نزديك آن مهتر بازگشتند و گفتند : بدان كه اين سپاهى بيكران است كه از انديشهء ما بسيار برتر مىباشد .
از سوى ديگر ، سواران رومى شاه ايران به آن بارگاه رفتند و در پيش خسرو كمر ببستند و گفتند : ما مىخواهيم از آن ايرانيان ، جنگ بجوييم . شاه نيز با آرزوى آن سپاهيان رومى همداستان گشت .
پس چون خورشيد از كوه تيره سر برآورد و روز فرا رسيد ، از هر دو گروه چنان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 618
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٨