خود را از آن دشت بىبر برانگيخت و به سوى آتشكدهء آذر گشسپ بتاخت . چون بدانجا رسيد ، با باره به درون آتشكده رفت . دلش سخت دردمند بود . هيربد كه چنين ديد ، با زند و اوستا در دست به پيش آن شاه يزدان پرست آمد . شاه كمر زرّين خود را از ميان بگشود و چند گوهر را بر آن آتش بيافكند و در پيش آذرگشسپ چنان نيايش بكرد كه ناليدنش از هيربد نيز بگذشت . پيوسته مىگفت : اى داور دادگر و پاك ، سر دشمنان را بر خاك بيآور . دانى كه من بر داد مىنالم و جوياى راه نيكى هستم . پس بيداد بيدادگر را مپسند .
خسرو اين بگفت و كمر زرّين خود را ببست و با دلى آزرده و راهجوى به سوى دشت دوك روى نهاد . چون به لشگرگاه خويش بازگشت ، شبى ديرياز فرا رسيد .
پس شاه كارآگاهان بيدارى را بفرستاد تا كار گيتى را باز جويند .
از سوى ديگر ، چون سپاه سيستان از آمدن شاه گيتىفروز به آن راه آگاه شدند ، همگى كوس بر پشت پيل ببستند و زمين بسان درياى نيل گشت . همه از شنيدن آن آگهى تازهروى گشتند و از براى يارى به نزديك خسرو بيآمدند .
آگاه شدن بهرام چوبينه از بازگشتن خسرو و نامه نوشتن به سرداران ايران
چون به بهرام چوبينه آگهى رسيد كه آن فرّ شاهنشاهى تازه شد ، بىدرنگ نامجوى با دانش و آبرويى را به نام داراپناه - كه نيكخواه بهرام بود - از ميان سپاه برگزيد . آنگاه دبير سرافراز را به پيش خود خواند و سخنان بايستهء چندى با او براند و بفرمود تا نامههاى بزرگى به مهتران سترگى همچون گستهم و بندوى و گردوى پهلوان - كه پهلوانى را از ميان همهء مهتران ببرده بود - و شاپور و انديان سوار و همهء پهلوانان نامدار بنويسد . در آغاز نامه گفت : بدانيد كه من پيوسته آفرين پروردگار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 615
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٥