چون قيصر از اين نامداران چارهاى نيافت ، به سوى خرّاد برزين راد شتافت و به دو گفت : اى نامدار دلير ، اى برگزيدهء دودمان اردشير ، يك بار به نزد آن دختر برو تا شايد براى يك بار هم كه شده آواى او را بشنوى . زيرا از كار او اين چنين سوگوار و اندوهگين گشتهام و در اين كار سخت فرو ماندهام و نمىدانم كه اين چه چيزى بود كه از بخت بر سرش آمد . باشد كه كار من از تو كه مردى آزاده و باهوش و فرّ هستى ، گشاده شود . آنگاه قيصر يكى از استواران را به همراه او از ايوان به نزديك آن سوگوار بفرستاد . چون خرّاد برزين به پيش او آمد ، نگاه كرد و سر و افسر او را بديد . پس زمانى دراز در پيش او بود . آن جادوى فريبنده نيز او را نماز برد . خرّاد برزين سراپاى او را بنگريست و آن كنيزان را در پيش او بديد . بسيار با او سخن گفت . ليك زن هيچ پاسخى نداد . پس خرّاد برزين مهتر نژاد از آن كار پر از انديشه شد . با خود گفت : اگر اين زن از اندوه ، هوش خود را از دست داده است پس چرا كنيزانش هم خاموش هستند ؟ اگر اين كه بر چشم اوست ، اشك مىباشد ، پس سزاوار است كه خشم او كم شود . او تنها اشك خود را به پيش مىچكاند و جنبش به سوى چپ و راست را نمىداند . همه اشكهايى كه مىاندازد ، تنها به يك جاى مىروند و تنها بر ران يك پاى خود دست مىگذارد . اگر در اين كالبد او جانى بود ، پس بجز دست و پا ، تنش نيز جنبان بود و اشكى را به سوى ديگرى مىانداخت و دست ديگر خود را به سويى ديگر مىبرد . در تن او جنبش جان را نمىبينم . همانا كه اين هيچ بجز جادوى فرزانگان نيست . آنگاه خرّاد برزين به پيش قيصر آمد و گفت : اين ماهرخ ، خِرد ندارد . جادويى است كه روميان آن را ساختهاند و بالوى و گستهم آن را نشناختند .
آيا مىخواهى با اين كار بر ايرانيان بخندى يا چشمان ما را ببندى ؟ پس بدان كه چون شاه ايران اين را بشنود ، خندان مىشود و گشاده لب و سيم دندان مىگردد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 606
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠٦