تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤

جادو ساختن روميان و آزمايش كردن ايرانيان چون خورشيد گردنده بىرنگ گشت و ستاره به بخش شباهنگ « 1 » رفت ، قيصر به جادوگران بفرمود كه سخت بيانديشند و به ايشان گفت : در جايى جادوى شگفتى بسازيد كه هيچكس آن را از تن آدمى باز نشناسد . زنى خوب را بسازيد كه پر از شرم و با جامه‌هايى دراز بر روى تخت ناز نشسته است و كنيزان و ريدكان از اينسو و آن سو و پس و پيش او ايستاده‌اند . آن ماهروى را بسان زن گريانى بسازيد كه بىهيچ گفتگويى بر روى تخت نشسته و هر دَم دست مىبَرد و اشكى از مژگان مىاندازد و هر كس كه او را از دور ببيند ، او را زنى با رخسارى بسيار روشن مىيابد كه با گونه‌هايى سرخ و مژگانى اشكبار همچون ابر بهارى به زارى بر مسيحا مىگريد . چون آن جادوى بزرگ ساخته شد ، راهنمايى به نزد قيصر آمد و بگفت . قيصر كه آن سخن را از دانا بشنيد ، به پيش آن جادو شتافت و از ديدن آن در شگفتى بماند . پس به آن جادوگران درم و پيشكشهاى بسيار ببخشيد . آنگاه كسى را به نزد گستهم بفرستاد و او را به پيش خود بخواند و به دو گفت : اى پهلوان نامدار ، بدان كه من دخترى همچون بهار داشتم كه بباليد و چون هنگام شوهر كردن او فرا رسيد ، او را به يكى از خويشان نامجوى خود ، به آيين مسيحا بدادم . بدين سان از بىدانشى بر او روى بگشودم و دخترم را به كاخ آن جوان بفرستادم . ليك آن جوان درگذشت و روانش به سوى آسمان رفت . اكنون دخترم از براى اين با سوگ و درد بنشسته و روز روشن بر او به تيرگى لاژورد گشته است . نه پند مرا مىپذيرد و نه با من سخن مىگويد و گيتى نو از رنج او كهن گشته است . اينك خود را رنجه ساز و او را ببين و سخنان دانايان را برگزين و به او بگوى . تو جوان و از نژاد پهلوانان مىباشى و شايد

هامش
( 1 ) - برج شباهنگ .